نامه های شاداب دُخت (۶) – از یاد رفته

نامه‌های شاداب دخت
نامه های شاداب دُخت (۶) – از یاد رفته
خرداد ۳۰, ۱۳۹۷

نزدیکای ظهر بود ، از باشگاه بر می گشتم ، در رو که باز کردم داشت پله ها رو تمیز می کرد، دعوتش کردم که با من بیاد خونه چای بخوره و خستگیش در بره. وقتی اومد بالا همین که چشمش به پیانو خورد با ذوق دوئید به سمتشو و گفت...

ثبت نام در خبرنامه