لینک کوتاه شده این مطلب:
https://persianbahaimedia.org/?p=41818

پیک یزدان –۷۳– اصول اعتقادی آئین بهائی ۴ (تجرّد و بقای روح انسانی)

134

موضوع: اصول اعتقادی آئین بهائی ۴ (تجرّد و بقای روح انسانی)

سخنران: دکتر نصرت‌الله محمّد حسینی

شما میتوانید متن کامل این برنامه را ازاینجا دانلود کنید
شما می توانید فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

رادیو پیام دوست: شنوندگان عزیز رادیو پیام دوست، آقای دکتر نصرت‌الله محمّدحسینی استاد پیشین دانشگاه طهران و محقّق بهائی، در مسیر شرح تاریخ و تعالیم دیانت بهائی که خود بخشی از بحث کلّی ایشان در بارۀ تاریخ و تعالیم آئین‌های آسمانی به ویژه وحدت اساس ادیان الهی است، امروز تشریح اصول اعتقادی آئین بهائی را ادامه می‌دهند.

دکتر محمّد‌حسینی: بسیار سپاسگزارم، شنوندگان عزیز و پرمهر و باوفای رادیو پیام دوست، پس از درود فراوان، هفتۀ پیش به توضیح اصل دیگری از اصول متعدّدۀ آئین مقدّس بهائی پرداختیم که آن اصل خلود یا جاودانگی حیات انسانی است. پیش از آن به دو اصل دیگر اشاره کرده بودیم که نخست اصل وجود و توحید الوهیّت بود و دوّم اصل رحمانیّت انسانی، اینکه انسان صورت و مثال الهی است و باید جوهر عشق و شفقّت باشد. هفتۀ گذشته پیش از بیان اصل سوّم یعنی اصل خلود یا جاودانگی حیات انسانی به توضیح چند نکته پرداختیم. گفتیم که همۀ موجودات دارای روح‌اند به تعریف ارواح جمادی، نباتی و حیوانی پرداختیم و بیان نمودیم که این ارواح مادّی‌اند و پس از تجزیۀ عناصر تشکیل دهندۀ جماد، نبات و حیوان فانی می‌شوند. گفتیم که روح انسانی بر خلاف روح جمادی، نباتی و حیوانی، جاودانه باقی است به عرض رسید که به استناد بیانات حضرت عبدالبهاء که مستند به بیانات حضرت بهاءالله است درک تجرّد و بقای روح انسانی از طریق شمّ روحانی و صفای قلب میسّر است. البتّه حضرت عبدالبهاء دلائل نظری نیز در باب بقای روح انسانی ارائه فرموده‌اند. برخی از آن دلائل را به اختصار مورد بررسی قرار دادیم. اینک بحث مربوط به دلائل نظری اثبات تجرّد و بقای روح انسانی را ادامه می‌دهیم.
دلیل دیگری که در آثار حضرت عبدالبهاء و از جمله در لوح مبارک خطاب به پروفسور فورل ارائه گردیده است در تألیفات پژوهشگران بهائی به دلیل شعور انسانی معروف است. به استناد بیانات مبارک اگر بگوئیم که روح انسانی جزئی از طبیعت بی‌شعور است ( البته مراد از شعور در این مقام شعور انسانی است) بدین اصل قائل گشته‌ایم که در جزء یعنی روح انسانی کیفیّت و یا خاصیّتی است که در کل نیست. لذا مسلم است که روح انسانی لطیفه‌ای غیرمادّی است و از این روی باقی ابدی است.
دلیل دیگر: نفس فناء دلیل بر وجود بقاء است و چون ما صورت و مثال الهی هستیم و حقّ باقی مطلق است، بقاء مطلق است و مجرّد است، حقیقت آدمی یعنی روح او نیز مجرّد و جاودانه است. به فرمودۀ حضرت عبدالبهاء هیچ انسان حکیم فهیمی می‌تواند یقین کند که این داستان عجیب حیات انسانی به مرگ آدمی پایان می‌یابد و کمالات نامتناهی او به هذیان و لغو و بیهودگی می‌انجامد؟ به فرمودۀ مبارک به عین عبارت‌‌‌:
«چنین نیست، این کارخانۀ پرعظمت به این شوکت محیّر العقول و این کمالات نا متناهی عاقبت منتهی به این هذیان نخواهد گشت. پس البته یک نشئۀ دیگر محقّق است»
(مراد از نشأت دیگر عالم دیگر است)
از جمله دلائل دیگر: وجود قوای کشف و اختراع در آدمی است. این قوی به هیچ وجه جنبۀ مادّی ندارد. استمداد از معلومات و تلاش برای کشف مجهولات یک پویش مادّی نیست و ناشی از قوّۀ کاشفۀ روح انسانی است. از سوی دیگر حیوان قادر به خلق انتزاع نیست. انتزاع یک پویش غیر مادّی است. حیوان قادر به خلق نماد ( یعنی سمبل) قراردادی نیست. حیوان اسیر طبیعت است و انسان مقاومت طبیعت می‌نماید و از آن برتر می‌خرامد. همۀ این قوی، همۀ این کمالات، قوای کشفیّات و اختراعات، ناشی از لطیفۀ غیرمادّی روح است. روح آدمی گذشتۀ مرده را زنده می‌کند و آینده را پیش بینی می‌نماید. حیوان از این بینش محروم است گذشته و آینده دو پویش غیرمادّی‌اند. وجود و حضور مادّی ندارند. این بینش احیاء گذشته و پیش بینی آینده ناشی از تجرّد روح انسانی است. چون روح مجرّد است باقی ابدی است.
دلائلی که حضرت عبدالبهاء در آثار مبارک حضرتشان در خصوص تجرّد و بقاء روح انسانی ارائه فرموده‌اند بسیارند که فرصت بررسی همۀ آن دلائل نیست. به فرمودۀ مبارک قلب آدمی به سعادت نامحدود و عشق نا محدود نیاز دارد که در این جهان مادّی بدان نمی‌رسد. وجود انسانی در پیّ، وصول به عشق و کمال مطلق است که در این جهان مادّی میسّر نیست. خرد آدمی در صدد وصول به حقیقت کلّی است که وسائل ادراک آن در عالم مادّی فراهم نیست. چگونه باور کنیم که خالق حکیم عادل مطلق آدمی را از همۀ این مواهب محروم کند و حیات او را به مرحله و مرتبه ای محدود نماید که هرگز از آن مواهب نصیب نبرد. خداوند عدالت مطلق است، جوهر عدالت است، خالق حقیقی اخلاق است. دلیل اخلاق می‌گوید که لازم است خیر پاداش بیند و شرّ به کیفر رسد. البتّه خیر موجود است و شرّ عدم خیر است. پاداش خیر جاودانگی است. حضرت عبدالبهاء در توضیح یکی دیگر از دلائل می‌فرمایند از شیئی معدوم و مفقود اثر ظاهر نمی‌شود. حضرتشان به منظور توضیح این نکته در کتاب مفاوضات که مجموعۀ بیانات شفاهی آن حضرت است به عین عبارت می‌فرمایند: «بسیار این مسأله دقیق است. درست مطالعه نمائید»
پیش از این بیان مبارک به عین عبارت می‌فرمایند:
«امّا دلیل عقلی بر بقای روح اینست که بر شیئی معدوم آثاری مترتّب نشود. یعنی ممکن نیست از معدوم صرف آثاری ظاهر گردد. زیرا آثار فرع وجود است و فرع مشروط به وجود اصل. مثلاً از آفتاب معدوم شعاعی ساطع نشود، از بحر معدوم امواجی پیدا نگردد، از ابر معدوم بارانی نبارد، از شجر معدوم ثمری حاصل نشود، از شخص معدوم ظهورو بروزی نگردد… »
بعد می‌فرمایند:
«ملاحظه نمائید که الان سلطنت مسیح موجود است. پس چگونه از سلطان معدوم سلطنت به این عظمت ظاهر گردد و چکونه از بحر معدوم چنین امواجی اوج گیرد و چگونه از گلستان معدوم چنین نفحات قدسی منتشر شود. ملاحظه نمائید که از برای جمیع کائنات به مجرّد تلاشی اعضاء و تحلیل ترکیب عنصری ابداً اثری و حکمی و نشانی نماند، چه شیئی جمادی و چه شیئی نباتی و چه شیئی حیوانی. مگر حقیقت انسانی و روح بشری که بعد از تفریق اعضاء و تشتیت اجزاء و تحلیل ترکیب باز آثار و نفوذ و تصرّفش باقی و برقرار»
رادیو پیام دوست: بطوری که ملاحظه می‌شود دلائل اثبات تجرّد و بقاء روح انسانی که در آثار حضرت عبدالبهاء به تفصیل ارائه گردیده است چنان گویا و روشن است که مجال تردید باقی نمی‌گذارد. می‌خواستم خواهش کنم در خصوص تعلق روح به جسد توضیح مختصری بفرمائید.
دکتر محمّد حسینی: چشم. حضرت عبدالبهاء از جمله در مفاوضات مبارک در این خصوص به عین عبارت می‌فرمایند که:
«روح انسانی داخل جسد نیست زیرا مجرّد و مقدس از دخول و خروج است و دخول و خروج شأن اجسام است. بلکه تعلق روح به جسد مانند تعلق آفتاب به آیئنه است»
و نیز در جای دیگری از کتاب مفاوضات به عین عبارت می‌فرمایند:
«روح انسانی مثل بلّور و فیض آفتاب است اگر چنانچه بلّور بشکند فیض آفتاب باقی است و اگر آئینه محو و نابود گردد در فیض آفتاب ضرری نرسد آن باقی است»
این عصر، عصر بلوغ عالم انسانی است و بشر آمادۀ پذیرش حقائق روحانی. لذا این حقائق روشن‌تر و به تفصیل بیشتر توضیح گشته است. باری مرادم از همۀ این تفصیلات این است که عرض کنم دیانت مقدس بهائی در توضیح اصل خلود یا جاودانگی حیات انسانی به بیان نکات و دقائقی مبادرت نموده که در هیچ یک از کتاب‌های آسمانی گذشته مطرح نگشته است. بسیاری از اندیشمندان غربی و نویسندگان شرقی از آثار حضرت عبدالبهاء در این خصوص بهره گرفته‌اند. به یاد دارم که استاد فقیدم شادروان دکتر محمّدباقر هوشیار شیرازی، استاد ممتاز و محبوب دانشگاه طهران، می‌فرمود که هنری برگسن(Henri Bergson) فیلسوف برجستۀ فرانسوی به احتمال قوی در تشبیهات خود در باب ذهن انسانی ( در باب روح انسانی) تحت تأثیر بیانات حضرت عبدالبهاء قرار گرفته بود. دکتر هوشیار در باب عقائد فلسفی برگسن مطالعات عمیقی داشت.
از «برگسن» نام بردیم باید عرض کنم به عقیدۀ او نیز، هر نفسی شمّ روحانی دارد، به نظرش تجرّد ذهن و روح انسانی آنقدر بدیهی است که نیاز به اثبات و استدلال ندارد. جالب است که به نظر برگسن الزام اثبات و استدلال بر عهدۀ کسی است که بر اصل تجرّد و بقاء روح انسانی انکار می‌ورزد نه آن کس که با مشاهدۀ هزار دلیل آشکار بر این نکته اقرار می‌نماید. سقراط پدر حکمت یونان که شمّ روحانی داشت به بقاء روح انسانی عقیده داشت و بر ترویج این اعتقاد به غایت همّت گماشت و بدین جهت سرانجام جان شیرین در مذبح قربانی گذاشت. به قول خانم پروین اعتصامی شاعرۀ جاودانۀ ایران زمین:
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
اگر زین خاکدان تیره روزی بر پری
بگفت ای بی خبر مرگ از چه نامی زندگانی را
بینی که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

پس از ارائه دلائل عقلی و نظری بر اثبات تجرّد و بقای روح انسانی در آثار حضرت بهاءالله شارع دیانت بهائی و فرزندشان حضرت عبدالبهاء مبیّن آثار آن حضرت، آن دو بزرگوار تصریح می‌فرمایند که اعظم دلیل جاودانگی روح انسانی حیات مظاهر الهی، زندگی پیامبران آسمانی است. حضرت بهاءالله در لوح میرزا عبدالوهاب قوچانی در این خصوص به عین عبارت چنین می‌فرمایند:
«اگر در اعمال انبیاء تفکّر نمائی به یقین مبین شهادت می‌دهی که غیر این عالم عالم‌هاست. حکمای ارض … اکثری به آنچه در کتب الهی نازل قائل و معترفند. ولکن طبیعیین که به طبیعت قائلند در بارۀ انبیاء نوشته‌اند که ایشان حکیم بوده‌اند و نظر به تربیت عباد ذکر مراتب جنت و نار و ثواب و عذاب نموده‌اند. حال ملاحظه نمائید جمیع در هر عالمی که بوده و هستند انبیاء را مقدّم بر کل می‌دانند… حال امثال این نفوس اگر عوالم الهی را منحصر به این عالم می‌دانستند عذاب و مشقاتی که شبه و مثل نداشته تحمّل نمی‌فرمودند»
حضرت عبدالبهاء در الواح و خطابات متعدّدۀ حضرتشان بدین نکته اشاره فرموده‌اند. از جمله در نطقی در پاریس در سال ۱۹۱۱ میلادی به عین عبارت چنین می‌فرمایند:
«اگر بقاء از برای روح نبود مظاهر مقدّسه، انبیای الهی چرا اینقدر زحمت می‌کشیدند، حضرت باب چگونه گلوله بر سینۀ مبارک خویش قبول می‌کرد. جمال مبارک (یعنی حضرت بهاءالله) چرا این همه زجر و بلا و حبس و زندان برای خود قبول می‌نمود»
در آنچه حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء در این خصوص بیان فرموده‌اند باید بسیار تأمل نمود. حضرت بهاءالله چنانکه می‌دانیم و بارها دراین برنامه بیان گشته است وزیر زاده، آزاده و با ثروت سرشارِ آماده، بودند. حضرتشان همه چیزرا فدای حق و حقیقت نمودند. در سیاه چال طهران مصائب و بلایائی تحمل فرمودند که فوق طاقت انسانی بود. ده‌ها سال در نقاط مختلف در تبعید و زندان سپری نمودند. سال‌ها روی سبزه ندیدند. اگر حیات انسانی به همین چند روزۀ عمر فانی منحصر بود هرگز مظاهر الهیّه، پیامبران‌ آسمانی این همه بلایا تحمّل نمی‌فرمودند. به قول نعیم شاعر عارف جاودانۀ بهائی:
گر نبود آن جهان نمی‌کردند
چون چنین است ای برادر من
انبیاء هر بلا به خویش مُباح
راحت روح جو نه راحت راح

حضرت باب، حضرت بهاءالله، حضرت عبدالبهاء و حضرت شوقی ربّانی نه تنها خویشتن به خلود یعنی جاودانگی حیات انسانی، روح انسانی، عقیده داشتند بل خلق این اعتقاد در جمیع بهائیان عالم نمودند و مرگ را آغاز حیاتی جاودانی در فضائی بس روحانی و رحمانی توصیف فرمودند و آن را مژدۀ ورود به چنین فضای جانفزائی شمردند. این است که در کلمات مکنونه اثر جاودانۀ حضرت بهاءالله خطاب حق به آدمی چنین آمده است:
«جعلت لک الموت بشاره کیف تحزن منه»
(ای آدمی مرگ بشارت است، مژده است به جهت تو، چرا از آن محزون می‌شوی)
هفتۀ آینده به بیان نکات و دقائق دیگری در خصوص اصل خلود یا جاودانگی حیات انسانی، تجرّد و بقای روح انسانی، می‌پردازیم . سپاسگزارم ش


برای شنیدن این برنامه در ساندکلاد اینجا را کلیک کنید.