لینک کوتاه شده این مطلب:
https://persianbahaimedia.org/?p=41148

پیک یزدان –۵۸–آثار حضرت بهاءالله- ابلاغ لوح سلطان به پادشاه ایران و جانبازی بدیع

80

موضوع: آثار حضرت بهاءالله- ابلاغ لوح سلطان به پادشاه ایران و جانبازی بدیع

سخنران: دکتر نصرت‌الله محمّد حسینی

شما میتوانید متن کامل این برنامه را ازاینجا دانلود کنید
شما می توانید فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

رادیو پیام دوست: شنوندگان عزیز رادیو پیام دوست، در برنامۀ آقای دکتر نصرت‌الله محمّد‌حسینی استاد پیشین دانشگاه طهران و پژوهشگر بهائی، در مسیر شرح تاریخ و تعالیم دیانت بهائی که خود بخشی از بحث کلّی ایشان در بارۀ تاریخ و تعالیم آئین‌های آسمانی به ویژه وحدت اساس ادیان الهی است، در ادامۀ بیان وقایع ایّام اقامت حضرت بهاءالله در عکّا داستان ابلاغ لوح سلطان به پادشاه ایران و جانبازی بدیع خراسانی را پی‌می‌گیرند.

دکتر محمّد حسینی: سپاسگزارم، شنوندگان عزیز و پر مهر و باوفای رادیو پیام دوست، پس از درود فراوان، هفتۀ پیش داستان حیرت‌انگیز حیات نوجوان هفده سالۀ بهائی آقا بزرگ خراسانی ملقّب به بدیع را کاویدیم و به عرض رسید که چگونه لوح سلطان نازل از قلم حضرت بهاءالله را به ناصرالدّین شاه پادشاه ایران تسلیم نمود، به فرمان شاه توقیف گردید، سه روز معرض شکنجه‌های دهشتناک گشت و سرانجام جان خویش بداد، و نیز گفتیم که داستان استقامت و جانبازی او در متون کتب تواریخ بهائی و غیر بهائی آمده است. وعده دادیم که داستان را از قول کاظم خان فرّاشباشی شاهی که مأمور شکنجۀ آقا بزرگ بدیع بود بازگو نمائیم.
امروز به نقل داستان بدیع از قول این فرّاشباشی می‌پردازیم. گفتۀ فرّاشباشی از نوشتۀ سپهدار یا سپهسالار اعظم گرفته شده که البتّه بهائی نبوده است.
رادیو پیام دوست: آقای دکتر محمّدحسینی اگر ممکن هست پیش از نقل گفتۀ فرّاشباشی، سپهسالار اعظم را به اختصار برای شنوندگان عزیز معرّفی بفرمائید.
دکتر محمّد حسینی: به استناد مدارک موجود سپهسالار اعظم محمّدولی خان تنکابنی (متولّد سال ۱۸۴۷ میلادی و درگذشت به سال ۱۹۲۶ میلادی) در آغاز سرهنگ و سرتیپ سپاه عصر قاجار بوده و مدّتی نصرالسّلطنه لقب داشته است. ضمن ترقّی در نظام حکومتی قاجار امیراکرم، سردارمعظّم، سپهداراعظم و سپهسالاراعظم خوانده شده است. نامبرده یک بار وزیر جنگ و چند بار در طیّ حیات نخست وزیر ایران بوده است.
رادیو پیام دوست: این طور که مدارک تاریخی نشان می‌دهد سپهسالاراعظم در پاریس به حضور حضرت عبدالبهاء فرزند بزرگوار حضرت بهاءالله نیز رسیده است.
دکتر محمّد حسینی: دقیقاً همین‌گونه است که می‌فرمائید. در آن اوقات حکومت عثمانی دگرگون گشته بود و حضرت عبدالبهاء که به تازگی از محکومیّت به حبس ابد رهائی یافته بودند به اصرار و خواهش بسیار بهائیان مغرب زمین بدان صفحات مسافرت فرموده بودند. در پاریس سپهسالاراعظم به حضور مبارک مشرّف گشت. البتّه سپهسالاراعظم یک مرد سیاسی بوده و نمی‌توانسته بهائی باشد، بهائی نبوده است. ولیکن چون حضرت عبدالبهاء به همگان مرحمت داشته‌اند بدو نیز مرحمت فرموده‌اند. از نوشتۀ خود سپهسالاراعظم نیز معلوم است که مورد مرحمت حضرت عبدالبهاء قرار گرفته و بدان حضرت بسیار ارادت یافته است. باری هنگامی که سپهسالاراعظم در سال ۱۹۱۳ میلادی به منظور معالجه در پاریس بوده است یکی از جاودانه‌های تاریخ بهائی خانم لورا کلیفورد بارنی (دریفوس) که بعداً سال‌ها سمت نمایندگی شورای بین‌المللی زنان جهان و همکاری با جامعۀ ملل و سازمان ملل متّحد داشته است، بانوی معمار، موسیقی‌دان و نقّاش برجسته‌ای که آثار نقّاشی او هنوز در چند موزۀ ملّی در مغرب‌زمین موجود است، کتاب مفاوضات را که مجموعه‌ای از بیانات شفاهی حضرت عبدالبهاء است که به تصویب آن حضرت رسیده به سپهسالاراعظم داده است تا مطالعه نماید. البتّه کتاب مفاوضات را در آینده به تفصیل معرّفی خواهیم کرد. این کتاب اصولاً پاسخ حضرت عبدالبهاء به ده‌ها پرسش خانم کلیفورد بارنی و یکی دو تن دیگر است که بر سر میز غذا بیان فرموده‌اند. سپهسالاراعظم ضمن مطالعۀ کتاب مفاوضات و از جمله شرح حیات حضرت بهاءالله در آنجا که داستان نزول لوح سلطان و ابلاغ آن به پادشاه ایران آمده است در حاشیۀ کتاب شرحی به خطّ خویش نوشته و به یادگار نهاده است. در این شرح گفتۀ کاظم خان فرّاشباشی در خصوص مأموریت و استقامت بی‌نظیر آقابزرگ بدیع خراسانی آمده است. چون نقل تمام نوشتۀ سپهسالاراعظم در فرصت کم میسّر نیست بخش‌هائی از آن را نقل می‌کنیم.
به عین عبارت می‌نویسد: «دراین سال که این نامه را فرستادند (مرادش لوح سلطان است) در ییلاق لار آن شخص قاصد نزد شاه آورد». یعنی نامه را نزد شاه آورد. پس از آن سپهسالار مطالبی را می‌نویسد که خلاصه‌اش این است: در آن احیان شاه به پدرم ساعد الدّوله و من که سرهنگ جوانی بودم امر نمود که به کجور(که البتّه بخشی از مازندران است) برویم و او نیز به زودی از لار بدانجا خواهد آمد. من و پدرم در کجور بودیم که شنیدیم به دستور شاه یک نفر قاصد بابی اسیر و مقتول گردیده است. در آن زمان غالب مردم فرد بهائی را بابی می‌گفتند. پیش از ورود شاه به ناحیۀ کجور کاظم خان فرّاشباشی شاه به آنجا آمده و سراپردۀ شاه را برافراشته بود. من و پدرم قصد عبور از کنار سراپرده داشتیم، پدرم گفت بیا برویم کاظم خان را ببینیم. چون وارد سراپرده شدیم دیدیم که شاه هنوز نیامده است و کاظم خان با طمطراق (یعنی غرور و خودنمائی) مخصوصی در آنجا نشسته است. کاظم خان به پدرمن بسیار احترام گذاشت و به من مهربانی نمود. برای ما دستور داد چای آوردند. پدرم از او پرسید این قاصد بابی که بود و چگونه او راکشتند. کاظم خان گفت، این شخص آدم عجیبی بود. شاه در سفیدآب لار سوار بر اسب شدند که بروند شکار. من با ایشان نبودم. ناگهان دیدم دو نفر سواره نظام به تاخت آمدند و گفتند شاه ترا خواسته‌اند. من فوراً سوار شده نزد شاه رفتم. شاه فرمودند یک نفر بابی نامه‌ای آورد من دستور دادم او را بازداشت نمایند. هم اکنون او نزد کشیکچی باشی است او را ببرید در فرّاشخانه، اوّل با زبان خوش و اگر نشد با انواع شکنجه از او اقرار بگیرید که دوستان او چه کسانند تا من از شکار مراجعت کنم. من هم آمدم و آن بابی را از کشیکچی باشی گرفته کَت بسته برای بازجوئی بردم.
شنوندگان عزیز توجه دارند که سخنان کاظم خان فرّاشباشی شاهی را بنده دارم نقل می‌کنم بر اساس نوشته سپهداراعظم.
رادیو پیام دوست: شنوندگان عزیز رادیو پیام دوست، سخنان این هفتۀ آقای دکتر محمّدحسینی استاد پیشین دانشگاه طهران و محقّق بهائی گوش می‌دهید که به شرح احوال بدیع خراسانی جوان هفده سالۀ اختصاص دارد که لوح سلطان را که از قلم حضرت بهاءالله شارع دیانت بهائی نازل شده به ناصرالدین شاه پادشاه وقت ایران تسلیم کرد و جان خود را در این راه نثار نمود.
شنوندگان عزیز در اینجا به اتّفاق به دنبالۀ سخنان آقای دکتر نصرت‌الله محمّدحسینی گوش می‌دهیم که به نقل از یاداشت‌های سپهسالار اعظم محمّدولی خان تنکابنی یکی از سرداران عصر قاجار تاریخ تسلیم لوح سلطان به ناصرالدین شاه را توسط بدیع خراسانی باز میگوید.
دکتر محمّد حسینی: وقتی آن قاصد را گرفته بودند دیدند نامه‌ای به همراه دارد و در جیب گذاشته است. هرچه تلاش کردند نامه را به احدی نداد. وقتی قاصد را بازجوئی کردم اوّل به زبان خوش به او گفتم که به من تفصیل را بگو. چه شخصی این نامه را به تو داد و از کجا آورده‌ای و چه مدّت است که آمده‌ای و دوستان تو چه کسانند. گفت این نامه را از عکّا و نزد حضرت بهاءالله آورده‌ام به من امر کردند که باید به ایران بروی و به هر قسم که هست این نامه را به شاه ایران بدهی. اگر قبول می‌کنی برو و الاّ قاصد دیگرمی‌فرستم. سپهداراعظم سپس از قول کاظم خان می‌نویسد که بدیع گفت: «من قبول امر کردم. حالا سه ماه است از آنجا در آمدم. می‌خواستم موقع گیر بیاورم که این نامه را به دست شاه و به نظرش برسانم تا اینکه به حمدالله امروز ادای خدمت کردم. اگر رفقای مرا می‌خواهی من تنها بودم». سپهداراعظم پس از آن از قول کاظم خان می‌نویسد: «من اصرار کردم که اسامی رفقای خود را بگو و انکار کرد، رفیق ندارم من برای او قسم خوردم اگر چنانچه اسامی بگوید از شاه مرخصی می‌گیرم و از کشتن نجات می‌دهم. جواب داد آرزوی من کشته شدن است. شما مرا می‌ترسانید؟ بعد گفتم چوب فلکه آوردند. به پای او چوب زدند. فرّاش‌ها شش نفر به شش نفر چوب می‌زدند. هرقدر چوب زدند ابداً صدا بلند نکرد و التماس ننمود. من دیدم این قسم است او را باز کردم آوردم نزد خود، باز به او گفتم رفقای خود را بگو. به هیچ وجه جوابی نداد و بنا کرد به خندیدن. خیال می‌کردی که این چوب‌ها به او صدمه و اذیّتی نرسانیده. اسباب تغیّر من شد. گفتم داغی بیاورند، تا منقل حاضر کردند گفتم بیا، راست بگو و الاّ ترا می‌دهم داغ کنند. دیدم خنده‌اش زیادتر شد. بعد باز گفتم او را به فلکه بستند. به قدری چوب زدند که فرّاش‌ها خسته شدند. خودم هم خسته شدم. گفتم باز کرده بروند به یک چادر دیگری. به فرّاش‌ها گفتم باید به ضرب داغ از او بروز بیاورید. هر چه کردیم بروز نداد. در این بین نزدیک غروب گفتند شاه از شکار تشریف آوردند و مرا خواستند، رفتم به شاه تفصیل راعرض کردم شاه اصرار کرد باید او را به ضرب شکنجه اقرار بیاوری و الاّ باید او را تلف کنی. من آمدم، باز او را داغ کردند در زیر داغ می‌خندید و ابداً التماس نکرد. حتّی من راضی شدم که این شخص بگوید که این، عریضه بود آوردم و اسم نامه نبرد راضی نشد. آن زمان اوقاتم تلخ شد گفتم یک تخته آوردند گذاشتم. یک فرّاش هم باتخماق میخکوبی. سرش را گذاردند روی تخته و فرّاش هم تخماق را بلند کرد بالای سرش. گفتم اگر بروز رفقا دادی خلاص می‌شوی والاّ می‌گویم که این تخماق را به مغزت بزنند. حتّی راضی شدم که بگوید کاغذی که من آوردم عریضه بود نه نامه آنرا هم نگفت و ابداً این داغ‌ها او را متألّم نمی‌کرد. این شد که اشاره به فرّاش کردم که تخماق را به مغز این شخص زد و کلّه‌اش داغان شد… و مرد. رفتم به شاه گفتم. پس از نقل گفتۀ کاظم خان فرّاشباشی، سپهدار اعظم به عین عبارت می‌نویسد: «و آن کاظم خان فرّاشباشی تعجّب‌ها از این آدم و طاقت او می‌کرد و می‌گفته است که این چوب‌ها و داغ‌ها ابداً تأثّری و تألّمی به این مرد نمی‌کرد. می‌گفت بعد رفتم به شاه گفتم. یک سرداری تن پوش گرفتم و نعش او را در همان سفید آب خاک کردم…. و این حرف‌های فرّاشباشی را بگوش خود شنیدم و برای ما صحبت می‌کرد و من خیلی جوان بودم و اسباب تعجّب من شده بود. همان نامه را شاه فرستاد طهران برای حاجی ملاّعلی کنی و سایر ملاّها، آنها خواندند ولکن گفتند جواب ندارد و حاجی ملاّعلی به مستوفی الممالک که آن زمان رئیس‌الوزراء بود نوشت که به شاه عرض کن که اگر خدای نخواسته در عقیدۀ شما خللی و شکّی است من رفع کنم و الاّ این کاغذ‌ها جواب ندارد. جوابش همان بود که با فرستاده‌اش کردید. حال باید به سلطان عثمانی بنویسید که خیلی او را سخت بگیرد و راه آمد و شد را مسدود کند. آن زمان سلطان عبدالعزیز زنده بود و در سلطنت او بوده است. به‌ تاریخ ۲۷ ربیع الاوّل ۱۳۳۱ مطابق ماه مارس ‍۱۹۱۳ میلادی در شهر پاریس در هتل آلب تحریر شد. امشب خوابم نبرد و این کتاب را خانم دریفوس برایم فرستاد و نخوانده بودم. در اوّل صبح است باز کردم و خواندم تا به این مبحث نامه‌های سلاطین و ناصرالدّین شاه رسید. در آن سفر همراه بودم و این تفصیل را از کاظم خان فرّاشباشی شنیدم و نوشتم. این کاظم خان بعد از یک سال و نیم دیوانه شد. در سفر کربلا شاه او را زنجیر کرد و به انواع مذلّت بمُرد و امسال که من به تبریز آمدم و والی آذربایجان شدم در شهر تبریـز یک نفـر نوۀ او را دیـدم که گـدائی می‌کرد. فـاعتبروا یا اولی الابصار و الالباب. امضاء:سپهداراعظم محمّد ولی.
مجدّداً زیر همان، سپهدار نوشته است، امروز دوازده روز است که در پاریس هستم محض معالجه و عبّاس افندی عبدالبهاء هم هستند. یعنی در این شهر هستند. زیارتشان کردم و آشنا شدم. وجود محترمی‌‌ هستند … بعد می‌نویسد دو مجلس دید و بازدید شد الحقّ شخص با علم و فضل و عاقل و متبحّری هستند… دیگر در این سه چهار روز خبر از ایشان ندارم. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. من به عقیده و مذهب احدی کار ندارم و نداشتم. عیسی به دین خود، موسی به دین خود».
این بود شرحی که محمّد ولی خان تنکابنی سپهداراعظم یا سپهسالار اعظم در حاشیۀ کتاب مبارک مفاوضات نوشته و به یادگار نهاده است. سپاسگزارم ش


برای شنیدن این برنامه در ساندکلاد اینجا را کلیک کنید.