لینک کوتاه شده این مطلب:
https://persianbahaimedia.org/?p=41129

۲پیک یزدان –۵۷– حضرت بهاءالله- ایّام اسارت در عکّا

95

۲موضوع: حضرت بهاءالله- ایّام اسارت در عکّا

سخنران: دکتر نصرت‌الله محمّد‌ حسینی

شما میتوانید متن کامل این برنامه را ازاینجا دانلود کنید
شما می توانید فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

رادیو پیام دوست: شنوندگان عزیز رادیو پیام دوست، آقای دکتر نصرت‌الله محمّد‌حسینی استاد پیشین دانشگاه طهران و پژوهشگر بهائی، در مسیر شرح تاریخ و تعالیم دیانت بهائی که خود بخشی از بحث کلّی ایشان در بارۀ تاریخ و تعالیم آئین‌های آسمانی به ویژه وحدت اساس ادیان الهی است، به توضیح وقایع ایّام اقامت حضرت بهاءالله در عّکّا ادامه می‌دهند و به نقل داستان حیرت‌انگیز حیات آقابزرگ خراسانی ملقّب به بدیع جوان هفده ساله‌ای که لوح سلطان را به ناصرالدّین شاه، پادشاه ایران تسلیم نمود می‌پردازند. این مباحث در پی بحث کلّی ایشان در خصوص تاریخ و تعالیم آئین‌های آسمانی به ویژه وحدت اساس ادیان الهی ارائه میگردد.

دکتر محمّد حسینی: سپاسگزارم، شنوندگان عزیز و پر مهر و باوفای رادیو پیام دوست، پس از درود فراوان، ازجمله نخستین بهائیان ایران که در شهر عکّا به دیدار حضرت بهاءالله فائز شدند دو تن از قهرمانان جاودانۀ تاریخ بهائی حاج شاه محمّدامین منشادی و حاج ابوالحسن امین اردکانی‌اند. این دو عاشق دلخستۀ حضرت بهاءالله بادیه ها پیمودند و مصائب سفر را بر جان خریدند تا به شهر عکّا رسیدند. ولیکن چون ورود به سربازخانه میسّر نگشت به شرحی که مفصّل است در حمّام عمومی شهر به زیارت حضرت بهاءالله توفیق یافتند. مقصود اینست که تشرّف به حضور حضرت بهاءالله در آن احیان بسیار دشوار بود ولیکن بهائیان ایران در هر فرصت و موقعیتی برای زیارت آن محبوب عازم دیار عثمانی می‌شدند. از جمله نفوسی که در آن ایّام به زیارت حضرت بهاءالله فائز گشته است، نوجوان هفده ساله‌ای بوده که به بدیع ملقّب و معروف است. این قهرمان جاودانۀ تاریخ بهائی همان نوجوان مظلوم بسیار شجاعی است که لوح مبارک حضرت بهاءالله خطاب به سلطان ایران را شخصاً بدو تسلیم نموده است. اجازه بفرمائید نخست به احوال این نوجوان قهرمان جاودانه پردازیم و سپس محتوای لوح مبارک سلطان را بکاویم.
نام بدیع آقابزرگ و درآغاز معروف به خراسانی بود. آقابزرگ که اصلاً اهل نیشابور بود در سال ۱۲۶۹ هجری قمری (۱۸۵۳ میلادی) تولد یافت. پدر بزرگ او حاج محمّد جواهری نیشابوری صاحب بزرگترین معدن فیروزه در ایران زمین بود. پسر حاج محمّد یعنی پدر آقا‌بزرگ، حاج میرزا عبدالمجید نیشابوری که وارث ثروت سرشار پدر بود در همان آغاز ظهور حضرت باب بدان حضرت مؤمن گشت و در طریق خدمت جانفشانی‌ ها نمود و از ثروت خویش به کلّی گذشت. وی از حوادث عهد حضرت باب جان بدر برد و به حضرت بهاءالله کمال ایقان یافت و سرانجام در هشتاد و پنج سالگی در سال ۱۲۹۴ هجری قمری (برابر با ۱۸۷۷ میلادی) پس از تحمّل مصائب بسیار و اسارت در زندان در خراسان جان خویش نثار امر یزدان نمود. امّا فرزند او آقابزرگ خراسانی یا نیشابوری ملقّب به بدیع در آغاز نوجوانی به آئین جدید رحمانی توجّهی نداشت و پدر از این بابت در اندوه فراوان بود. نبیل زرندی واقعه نگار، شاعر و خادم جلیل امر بهائی که تاکنون چند بار از او یاد کرده ایم هنگام سفر به خراسان با آقابزرگ روبرو گشت و با زیارت و توضیح آثار حضرت بهاءالله به ویژه قصیدۀ عزّ ورقائیّه آتش به جان او زد. آقابزرگ وجودی آکنده از ایمان گردید و چنان مشتاق زیارت محبوب گشت که از همه چیز گذشت. همراه یکی از بهائیان به قصد سفر به ادرنه و زیارت حضرت بهاءالله عازم گردید ولیکن چون همراهش مدّتی در یزد اقامت نمود آقابزرگ تحمّل نتوانست و از آن شهر پیاده راهی بغداد گردید تا به ادرنه رود. چون آقا عبدالرّسول تاجر قمی از جاودانه‌‌های تاریخ بهائی که افتخار خدمت به بیت‌اعظم یعنی خانۀ حضرت بهاءالله در بغداد داشت اخیراً به دست مخالفان امر بهائی به طرز فجیعی مقتول گشته بود، جان نثار نموده بوده، مدّتی بدیع به خدمت و سقایت یعنی آبیاری بیت مبارک اشتغال یافت. زیرا هنوز نفوسی از بهائیان در آن خانه زندگی می‌نمودند. مخالفان امر جدید بارها به بدیع حمله نمودند و مجروحش کردند ولیکن مقاومت ورزید و بدان خدمت ادامه داد. مدّتی در بغداد اقامت نمود و با بهائیان ساکن آن شهر معاشرت فرمود. آقابزرگ که دیگر نوجوان عارف حکیمی گشته بود شعر نیز به اصطلاح نیکو می‌سرود.
رادیو پیام دوست: سپاسگزاریم که احوال بدیع خراسانی را بر اساس مدارک موثّقی که بدست آورده اید و درتألیف تاریخ امر بهائی مورد استفاده قرار داده اید به تفصیل برای ما بیان می‌کنید. می‌خواستم خواهش کنم. که ضمن ادامه شرح حیات بدیع خراسانی یکی از آثار شعری بدیع را برای ما بخوانید.
دکتر محمّد حسینی: حتماُ، اجازه بفرمائید چند بیت از یکی از آثار شعری او را که در شانزده سالگی و در پاسخ نامۀ محبّت‌آمیز نبیل زرندی انشا د کرده است برای شنوندگان عزیز بخوانم:
از بیانات تو قلبـــــــــم شــاد گشت
خواست تا پرواز آرد سوی دوست
بـــــاز دیــدم بــال و پـــر آلوده ام
آن زمان گفتم سخن با قلب خویش
پاک شو تو از خیالات فنـــــــــاء
تـــــــا نگردد قلب خالی از خیـال
قلب منـــزلگاه محبــوبست وبس
مـــرغ روحم از قفس آزاد گشت
آشیان سازد همی درکوی دوست
و ز خیــــــالات فنـــــــا نــــــاسوده‌ام
کی تــــو قلب چاک چاک ریش ریش
تـــا میـــسّر گـرددت وجـه بقــــــــاء
کی دهندش ساقیان خمـــــــــر وصال
پاک و صافی شو به مقصودت برس

باری آقابزرگ از بغداد به موصل رفت و در آنجا شنید که حضرت بهاءالله و همراهان به عکّا تبعید گشته‌اند. فوراً از موصل پای پیاده عازم عکّا گشت. هنگامی به عکّا رسید که هنوز مأموران عثمانی و سربازان محافظ سرباز خانه یعنی زندان حضرت بهاءالله در کمال شدّت با مشتاقان روی دلجوی حضرتشان رفتار می‌نمودند. لذا آقابزرگ لباس عربی به تن کرد و مشک آبی بردوش نهاد که شناخته نشود. به هر تلاش بود خود را به حضرت عبدالبهاء فرزند بزرگوار حضرت بهاءالله رسانید و با تقدیم شعری خویشتن را معرّفی نمود و سپس به ساحت محبوب، حضرت بهاءالله، شرفیاب گشت. این شرفیابی بار دوم نیز حاصل شد. آقابزرگ هر دو بار به تنهائی شرفیاب بود. در آن دو شرفیابی چه گذشت به طور دقیق روشن نیست ولیکن از الواح حضرت بهاء الله که در این خصوص نازل گردیده است معلوم می‌شود که آقابزرگ خلق جدید شده و به لقب بدیع ملقّب گشته است. به هر حال بدیع حامل ابلاغ لوح سلطان به ناصرالدّین شاه پادشاه ایران گردید. این لوح مبارک که در ادرنه نازل شده بود هنوز جهت پادشاه ارسال نگشته بود. این بود که بدیع قبول این خدمت جاودانه فرمود. پس از عزیمت از محضر حضرت بهاءالله به امر آن حضرت از عکّا خارج شد و مسافتی دور از آن شهر نزدیک حیفا کنار دریای مدیترانه در انتظار نشست حاج شاه محّمد امین منشادی که در آن احیان در عکّا مشرّف بود از سوی حضرت بهاءالله مأمور گشت که امانتی را به بدیع برساند. آن امانت جعبۀ کوچکی بود به طول یک وجب و نیم و عرض کمتر از یک وجب و قطر یک چهارم وجب و پاکتی مهر شده. امین در دامنۀ کوه کرمل جعبه و پاکت را به بدیع تسلیم نمود. بدیع جعبه را گشود و محتوای آن را بوسید و بر چشم نهاد. پاکت مهر شده را نیز باز نمود و حدود بیست قدم از امین دورتر روی به سوی عکّا نشست و لوح حضرت بهاءالله را که در آن بود زیارت نمود. چون امین از محتوای لوح و جعبه سؤال نمود بدیع سکوت کرد. امین فرمود حضرت بهاء الله به من امر فرموده‌اند که مبلغی وجه بابت مخارج سفر به شما بدهم، بیائید با هم به شهر برویم آن وجه را به شما برسانم. بدیع فرمود به شهر نمی‌آیم، شما بروید و آن وجه را بیاورید. امین دور شد و اندکی بعد چون مراجعت نمود خبری از بدیع نبود. بدیع رفته بود. امین بعدها دریافت که محتوای آن جعبه لوح سلطان بوده و بدیع حامل آن گشته است.
آقابزرگ بدیع خراسانی از عکّا پای پیاده راهی ایران گردید. حاج علی یزدی از جاودانه‌های تاریخ بهائی که او هم سفر می‌کرده از طرابوزان تا تبریز گاه در شهرها و قرای میان راه بدیع را می‌دیده که پای پیاده راهی ایران بوده است، همراه او می‌شده و مشاهده می‌کرده که بدیع بسیار شکیبا، خندان و شادان است و گاه روی به سوی عکّا نموده و پس از سپاسگزاری می‌گفته است: ‌«خدایا آنچه به فضل بخشیدی به عدل مگیر و قوّۀ حفظش را عطاء فرما».
بدیع بادیه‌ها پیمود، از شهرها و دهکده‌های بسیار گذشت، به طهران رسید و از آنجا عازم نیاوران مقر شاه ایران در آن احیان گشت. سفر بدیع از عکّا به نیاوران حدود چهار ماه به طول انجامید.
درنیاوران لباس سادۀ سپیدی در بر کرد و صائم شد یعنی روزه گرفت و لوح سلطان در دست بر روی سنگ بزرگی در فراز تپّه‌ای در برابر سراپردۀ پادشاهی قرار گرفت و روز و شب در انتظار عبور ناصرالدّین شاه سلطان ایران بود. سه روز گذشت و جسم او بسیار ضعیف و نحیف گشت ولیکن خبری از سلطان نگشت. روز چهارم شاه با دوربین به اطراف نظر می‌نمود نگاهش بدو افتاد که با کمال ادب بر روی سنگی نشسته است. سلطان ایران به یکی از همراهان امر نمود که برود و از حال آن شخص جویا شود و گفت گویا شکایتی دارد. چون مأمور نزد آن جوان عاشق پر شوررسید دانست که رساله‌ای همراه دارد و تقاضا می‌کند که به دست خویش به سلطان تسلیم نماید. مراتب به عرض سلطان رسید و اذن حضور صادرگشت. در حالی که ملازمان رکاب شاهی همه حضور داشتند بدیع خراسانی، آهسته آهسته، در نهایت ادب و تواضع و متانت به حضور سلطان رسید و لوح سلطان، پیام محبوب عالمیان را به دست خویش به خاقان ایران تسلیم نمود. سرآغاز لوح چنین بود:‌‌ «هوالله تعالی شأنه العظمه و الاقتدار». شاه از بدیع پرسید از کجا می‌آئی و این رساله از کیست؟ بدیع فرمود از زندان عکّا می‌آیم و این رساله از حضرت بهاءالله است. شاه فوراً دستور داد لوح سلطان را از او اخذ نمایند و خود او را بازداشت نمایند. نظر شاه چنان بود که بدیع محاکمه شود و یاران خویش را در ایران معرّفی نماید. امّا ملازمان شاه بدُو اظهار نمودند که این جوان به ساحت شاهی جسارت نموده و مکتوب زندانی عکّا را بی‌ترس و هراس در نهایت جرأت و شجاعت به حضور پادشاهی آورده است اگر چنانچه فوراً مجازات شدید نشود اهانت عظیم محسوب گردد. لذا وزیران حاضر در بارگاه شاهی امر به مجازات آن قاصد مظلوم نمودند. در اجرای امر، فرّاشان حکومتی بدیع را در زنجیر کرده از محضر شاه دور نمودند. سپس به اشارۀ وزیران به شکنجۀ او پرداختند تا نام یاران خویش را افشاء نماید. هر چه بدیع فرمود که تازه از راه رسیده و دوست و همراهی ندارد، آنان باور نداشتند. به گمان آنان چگونه ممکن بود که نوجوان هفده ساله‌ای پای پیاده چهارماه آزگار از دیار بسیار بگذرد و تنهای تنها جرأت نماید که مکتوب مفصّل بهاءالله زندانی عکّا را با چنین متانت و شهامت به سلطان صاحب‌قران برساند. این جوان مظلوم و بی‌گناه که به فرمان شاه ایران بازداشت گردید و هر گونه شکنجه از فرّاشان شاهی دید آن چنان مقاومت ورزید که دل‌های دژخیمان لرزید. عکّاس‌باشی شاهی دو عکس از بدیع گرفت در حالی که در زنجیر بود و نشسته بود و سه تن فرّاش شاهی در کنارش.
در گوشۀ یک عکس تصویر آتشدان و سیخ داغ نیز دیده می‌شود. پس از شکنجه‌های بسیار بدیع را سیخ داغ نمودند. هرچه بر پشتش سیخ سوزان نهادند پاسخ همان بود که از پیش شنیدند: «من پای پیاده از زندان عکّا برای ابلاغ پیام حضرت بهاءالله به سلطان ایران به نیاوران آمده‌ام. یار و یاوری در این دیار ندارم. تنهای تنهایم». آنچه گفت در عین صداقت بود. این جوان هفده ساله احدی را در طهران نمی‌شناخت. تازه از راه رسیده بود. امّا کاظم خان فرّاشباشی شاهی باور نداشت و دستور داد شکنجه و سیخ داغ او همچنان ادامه یابد. سه روز تمام این شکنجه‌ها ادامه داشت. سر انجام به دستور کاظم خان با تخماقی چون قنداقۀ تفنگ، محکم بر سرش کوبیدند تا مغزش متلاشی گشت و از جهان خاک درگذشت و به ملکوت باقی ابدی الهی واصل گشت. جسدش را در باغی به چاهی افکندند و خاک و سنگ بر روی آن انباشتند. شهادتش در سال ۱۲۸۶ هجری قمری (۱۸۶۹ میلادی) واقع گشت. حضرت بهاء الله مظهر عظیم امر پروردگار سه سال آزگار در همۀ آثار ذکر بدیع فر مودند. فرمودند ذکر بدیع ملح الواح من است، نمک آثار من است. در آن آثار و ده‌ها اثر بعدی دیگر به حکایت جانفشانی، استقامت و نهایت شهامت بدیع اشاره فرموده‌اند. این جوان جاودانی در بهار زندگانی به عاشقان دلبر رحمانی پیوست و سرانجام به فرمودۀ حضرت بهاءالله «اکلیل ثمین حیات را نثار دوست یکتا نمود».
حکایت جانبازی او و عشق و استقامت بی‌نظیرش در متون کتب تاریخ بهائی و غیر بهائی آمده است. مراتب استقامت و ایمان بی‌نظیر او را از زبان کاظم خان، فرّاشباشی ستمکار ناصرالدّین‌شاه بشنوید. سپاسگزارم ش


برای شنیدن این برنامه در ساندکلاد اینجا را کلیک کنید.