لینک کوتاه شده این مطلب:
https://persianbahaimedia.org/?p=28600

نامه های شاداب دُخت (۶) – از یاد رفته

106

نزدیکای ظهر بود ، از باشگاه بر می گشتم ، در رو که باز کردم داشت پله ها رو تمیز می کرد، دعوتش کردم که با من بیاد خونه چای بخوره و خستگیش در بره. وقتی اومد بالا همین که چشمش به پیانو خورد با ذوق دوئید به سمتشو و گفت…


برای شنیدن این برنامه در ساندکلاد اینجا را کلیک کنید.