لینک کوتاه شده این مطلب:
https://persianbahaimedia.org/?p=23415

زبان قصه‌ها (۱۵) – ارزشش را داشت، آیا خدایی وجود دارد؟

117

– در جنگ جهانی اول یکی از سربازا از توی سنگرش می‌بینه که دوستش درست وسط میدان جنگ تیر خورده سرباز با اینکه خطر مرگ رو جلوی چشماش می‌دید تصمیم می‌گیره که به کمک دوستش بره…
– آرایشگری بود که به وجود خدا عقیده نداشت. یه روز یکی از مشتریاش بعد از اینکه اصلاح سرش تموم می‌شه نکته جالبی رو مطرح می‌کنه …