۹- برنامه‌های هدف‌مند محلی

Program Picture

شاخه زیتون - فصل ۲

۹- برنامه‌های هدف‌مند محلی
۱۶ مرداد ۱۴۰۲

برنامه‌های کوچک و ساده در سطح کوچه و یا محله می‌تواند شامل توان‌افزایی زنان و فعالیت‌های هنری برای کودکان باشد که در شناخت پتانسیل و نیازمندی‌های محله بسیار موثر است.

***

ممم… چه روز طولانی بود امروز… مدرسه بچه‌ها هم تموم شد… خدا بخیر کنه سه ماه تابستون رو… عه… این مداده چرا اینقدر کوچولو شده؟ فکر کنم غیر از من افراد دیگری هم ازش برای نقاشی و یادداشت استفاده می‌کنن، ولی خوب همین که می‌تراشنش و مرتب اون رو به جای اولش برمی‌گردونن جای شکرش باقیه…

دو روز گذشته فکرم خیلی درگیر اتفاقات مدرسه و بچه‌های همسایه و نگاه پرحسرتشون پشت پنجره بود. برخورد بعضی از مادرای دانش‌آموزان رو که در مواجهه با اتفاق توی مدرسه دیدم، افرادی که به ظاهر تحصیل‌کرده و روشن‌فکر این مملکت هستن، از خودم برای اینکه عضوی از این جامعه نژادپرست هستم خجالت می‌کشیدم. با خودم فکر کردم الان که مدرسه‌ها تعطیل شده شاید اگه موجبات آشنایی بچه‌ها با هم فراهم بشه و اونا احساس صمیمیت کنن… هم نیاز به هم‌بازی بچه‌های من تامین بشه و هم امکان معاشرت و دوستی برای بچه‌های اون… البته این ایده در حرف ساده است، ولی باید برای عملی شدنش یک فکری می‌کردم… بعدش به یاد دوقلوهای آپارتمان جدیده افتادم… مامان اونها هم ابراز تمایل کرده بود که اگه بتونیم قراری بذاریم تا بچه‌ها با هم بازی کنن… این شد که یه زنگ به مریم مامان دوقلوها زدم و نظرش رو در مورد این ایده پرسیدم، با خوشحالی موافقتش رو اعلام کرد و قرار شد تا فردای اون روز به خونه همسایه افغانستانی‌مون بریم.

اون روز عصر خیلی احساس مبهمی داشتم و فکر کنم این گیجی تو مدل حرف زدنم هم مشخص بود، چون دم خونه مریم که حرف می‌زدیم بهم گفت: تو چرا اینقدر نگرانی؟ از خداشون باشه که با بچه‌های ما هم‌بازی بشن. حس کردم ملیت‌شون تو این نظر بی‌تاثیر نبوده، به همین خاطر از این حرفش خیلی خوشم نیومد ولی فکر کردم از همین اول کار روی منبر نرم بهتره.

جواب دادم: دوست ندارم رو حساب برخوردای بقیه پیشنهاد ما رو رد کنه. من مطمئنم که به بچه‌ها با هم خیلی خوش می‌گذره.

اینقدر به اینکه در توضیح قرارمون چی بهش بگم، ذهنم درگیر بود که نفهمیدم مریم چی گفت که در آپارتمان رو برامون باز کرد، به مریم نگاه کردم و گفت طبقه سوم هستن، آسانسور هم ندارن… جلوی در واحدشون یک پسر بامزه وایستاده بود، فکر کنم 5 سال بیشتر نداشت. با کمی تاخیر مامانش اومد. خودمون رو معرفی کردیم و ازش پرسیدیم میتونیم در حد چند دقیقه مزاحمش بشیم… مکثی کرد و به علامت تعارف دستش رو به سمت داخل خونه دراز کرد.

+ امیدوارم جانتان جور باشه…

– پس منتظرتون هستیم… یادت نره نصیبه جان… چهارشنبه ساعت 5… لای در رو باز میذارم. ما ته پارکینگ کنار میز پینگ پنگ منتطرتون هستیم.

– خوش بمانید.

– خدانگهدار.

نصیبه در نوجوانی و بعد از حمله طالبان به محلشون، به همراه مادرش و چند زن دیگر پشت وانت و شبانه به ایران آمدند. می‌گفت حتی وقت نکردن لوازم و مدارکشون رو بردارن… و این شروع دوره بی‌هویتی و بلاتکلیفیش در ایران بوده… در دوران کوتاهی که اداره امور از دست طالبان دراومده بوده، تونسته بودن با همکاری برادرش و فروش چند قطعه زمین موروثی اینجا خونه کوچکی بخرن. تایپ و انجام کارهای اداری با کامپیوتر رو یاد گرفته و در محلی که کار می‌کرده با همسرش آشنا میشه… با پیگیری‌های مستمر خودش و کمک چند تا ان‌جی‌او تونسته بود از نمایندگی یو ان در ایران کاغذهای هویتی بگیره… برای تردد و سفر و کارای اداری ولی با اینکه دخترش 8 سال داشت، هنوز هیچ مدرسه دولتی در ایران قبولش نکرده بود… آرزو داشت دخترش دیپلم بگیره، فکر کنم خیلی وقت بود که دلش می‌خواست از تمام ایرانی‌ها پیش یک ایرانی شکایت کنه… وقتی برامون از تبعیض‌هایی که در محل کار شامل میشد، از حقوق‌های پرداخت نشده، از تحقیرهایی که در ادارات به خاطر ملیتش بهش میشد و از لحظاتی که بچه‌هاش در پارک به بچه‌های ایرانی قصد بازی کردن داشتن ولی مادر بچه مانع شده تعریف می‌کرد… ما فقط شنیدیم و شرمنده شدیم و بهش حق دادیم که اینقدر از دست روزگار کفری باشه و از ترس تحقیر شدن بچه‌هاش جرات نکنه که اجازه آفتابی شدن و هم‌کلام شدن تو کوچمون رو بهشون بده.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه