۱۱- بازداشت و وثیقه‌های سنگین

Program Picture

شاخه زیتون - فصل ۲

۱۱- بازداشت و وثیقه‌های سنگین
۳۰ مرداد ۱۴۰۲

وثیقه‌های سنگین در پی بازداشت نوجوانان و جوانان معترض در ماه‌های اخیر، از عوامل حبس‌های طولانی و آسیب‌های ناشی از آن در ایران است.

***

ای خدااا… این ماشین که هنوز سر کوچه واستاده… منتظر کی هستن دیگه؟ نکنه یه وقت دوستاش بیان سراغش رو بگیرن… نکنه با هم قراری داشتن و اینجا براشون کمین شده؟

دیروز عصر بچه‌ها رو از مدرسه آوردم و بعد از عصرونه مختصری که خوردن، نشستن پای تلویزیون… منم تو آشپزخونه مشغول تدارک شام بودم که زنگ در خونمون برای چند بار متناوبا به صدا دراومد…

– اومدم… اومدم…

+ بردن بچه رو… بردنش… حالا من چیکار کنم؟ حاج آقا دق می‌کنه… تا حالا پای بچه‌ام به کلانتری باز نشده… اصلا اینا کی بودن؟ لباس فرم نداشتن که… چه خاکی تو سرم بریزم من؟… ای خدااا… این چه آشوبی بود که به زندگیمون افتاد… حالا من کجا باید برم؟ از کی باید سراغش رو بگیرم؟

– آروم باشین خانم مرتضوی… من اصلا متوجه منظورتون نمیشم… میشه برام بیشتر توضیح بدین… بیاین تو یه کم نفستون جا بیاد.

+ نه دخترم… من فقط اومدم بهت خبر بدم که اگه دخترم اومد و سراغ گرفت بهش بگی… هر چی هم زنگ می‌زنم حاجی برنمی‌داره… دارم میرم دم مغازه‌اش… ببینیم چه خاکی به سرمون بریزیم.

– من چی باید به دخترتون بگم؟

خانم مرتضوی در حالی که تقریبا تو آسانسور بود از لای در نیمه بسته‌اش گفت: بگو داداشش رو بردن…

– داداشش رو بردن؟ آخه چرا؟

هزار تا سوال یهو ریخت تو سرم و آن چنان اضطرابی روم آوار شد که حس کردم باید همین الان بشینم رو زمین… نزدیک به سه ماه از ماجرای تیر خوردن پسر خانم مرتضوی می‌گذشت… چرا باید بعد این همه مدت دوباره بیان سراغش… اصلا به چه جرمی دسته گل جوون مردم رو مثل خلافکارا از تو خونه‌اش می‌برن؟ زنگی، تلفنی… احضاری… ریختن تو خونه و مثل جانی‌های فراری بردنش؟

نمی‌دونستم چیکار کنم؟ به دخترشون زنگ بزنم و ماجرا رو بگم یا صبر کنم خودشون بگن… یا واستم بیاد اینجا بهش بگم… اگه نگم که بالاخره می‌فهمه… شاید الان بتونه مامان باباش رو آروم کنه… بالاخره تصمیم گرفتم که بهش پیام بدم بیاد اینجا از نزدیک بهش بگم.

بیست دقیقه بعد از دیدن پیامم اومد خونمون… ماجرا رو که براش گفتم وا رفت. رنگش مثل گچ سفید شد. گفت: الان چیکار می‌کنن داداشم رو یعنی؟ زندان می‌برنش؟ ما باید چیکار کنیم؟ نکنه سراغ منم بیان؟ مینا جون چرا بردنش آخه؟

یاد خودم افتادم تو سال 62، با اینکه 5 سال بیشتر نداشتم، ولی صحنه‌ای که پاسدارها به  خونمون حمله کردن و بابام رو با خودشون بردن خوب یادمه. مامانم من رو فرستاد تو اتاق ولی از لای نیمه باز در همه چی رو می‌دیدم. قفسه‌ها و کتابخونه‌مون رو به هم ریختن و یک مشت کتاب و جزوه رو از روی میز کار بابام برداشتن… ساز مامانم رو بردن و فیلمای ویدیویی تولد من رو تو یک کیسه ریختن… خشکم زده بود و مثل الان سنگینی خشم و اضطراب رو حس می‌کردم. بعد از رفتنشون از مامانم پرسید، چرا اینطور کردن، مگه بابا چیکار کرده؟ مامانم در حالیکه سعی می‌کرد اشکاش رو نبینم بهم گفت: هیچ کار بدی نکرده، اونا بردنش چند تا سوال ازش بکنن، بعدش میاد.

+ خوب چرا همین جا سوال نکردن؟ چی می‌خوان بپرسن… چرا اینقدر همه چی رو به هم ریختن؟

– چونکه… چونکه… وقتی آدما نظرات متفاوتی با هم دارن این تفاوت عقیده بعضی‌ها رو عصبانی می‌کنه… بابا با آرامش براشون توضیح میده اونام عصبانیتشون تموم میشه.

این توضیح دادن 2 سال حبس برای پدرم هزینه برداشت.

فکر نمی‌کردم بعد سی و اندی سال دوباره با همون سناریو مواجه بشم، و مجبور بشم تا از ترفندهای مامانم و دقت نظرش در انتخاب لغات، تو اینجور مواقع، برای آروم کردن یکی دیکه استفاده کنم. اصلا دلم نمی‌خواست اونچه رو که من و مادرم تجربه کردیم، اونها هم تجربه کنن…

گاهی از خودم می‌پرسم جوونا و بچه‌های چند نسل دیگه باید از پلیس بترسن و پلیس براشون معنایی جز امنیت و اطمینان خاطر داشته باشه. آیا اجازه اظهارنظر و انتخاب در شخصی‌ترین امور زندگی جزو حقوقی نیست که جوون‌ها به خاطرش مطالبه داشته باشن؟

news letter image

ثبت نام در خبرنامه