اگنس هریسون
شهریور ۲۳, ۱۳۹۶

از وقتی خودمو شناختم عبدالبهاء با من بود … هشتاد و چند سال … امروز صبح که بیدار شدم گفتم: امروز به کمکت احتیاج دارم … قراره داستانی بگم که حافظه‌ام رو لازم دارم … وقتی دوستم اومد دنبالم با خیال راحت اومدم، اصلا نگران نبودم فقط همین که درخواست کمک کردم کافی بود … این هفته در مثل نسیم اگنس هریسون بومی آلاسکایی.

ثبت نام در خبرنامه