Program Picture
قسمت ۲۲
شهریور ۱۱, ۱۳۹۵

نگاهی به دو مقالۀ «پدر، تو با من خیلی بد رفتار کردی اما من دوستت دارم.» و «پسرِ روحانیِ پدر خود باش!» نوشتۀ سیدنی موریسن.

***

پریسا: دوستان سلام؛ من، پریسا، به همراه همکارم فرزاد از استودیوی رادیو پیام دوست به شما سلام می­گیم.

کامران: همونطور که می‌دونین مجموعه برنامه آموزه‌های نو مقاله­هایی از وب‌سایت بهائی تیچینگز را معرفی می­کنه. اگر تا حالا به این وب سایت سری نزدین، حتما این کار رو بکنین. روزانه مقاله‌های جالب زیادی در این وب­سایت منتشر می‌شه.

پریسا: مقاله اول امروز رو که سیدنی موریسن نوشته به در خواست یکی از شنونده­هامون از اوکراین براتون نقل می‌کنیم.

کامران: و مقاله دوم هم مرتبط با مقاله اوله و باز هم نویسندش سیدنی موریسونه. این مقاله رو پریسا انتخاب کرده و در قسمت دوم معرفی می‎کنه.

پریسا: دوستان با ما همراه باشید. سیدنی موریسن اصلا نیویورکی، فارغ التحصیل دانشگاه یوسی­اِل­اِی، و از کهنه­سربازهای جنگ ویتنام است. او در دبیرستان تاریخ و ادبیات درس می‎داد و بعدتر مدیر مدارس ابتدایی، راهنمایی، و دبیرستان در کالیفرنیای جنوبی شد. در حال حاضر، به عنوان مربی و راهنما در مؤسسه­های تربیتی خدمت می­کند و در اوقات فراغتش داستان­نویسی یا تاریخ­نگاری می­کند.

پریسا: اسم این مقاله هست: «پدر، تو با من خیلی بد رفتار کردی اما من دوستت دارم.»

کامران: چه عنوانی!

پریسا: آره، راستش من هم وقتی ایمیل دوستمون به دستم رسید، کمی تعجب کردم که چرا این مقاله رو معرفی کرده. اما وقتی به آخر ایمیل رسیدم، با خودم گفتم چه انتخاب خوب و متفاوتی. فکر می‌کنی بتونی حدس بزنی موضوع مقاله چیه؟

کامران: حتما موضوعش تربیتیه؟ آره!

پریسا: خوب هم آره هم نه.

کامران: جالبه. پس بهتره  بیشتر از این من و شنونده ها رو معطل نکنی و بری سر اصل مطلب.

پریسا: باشه،‌ یکم صبر داشته باش. به اصل مطلب هم می‌رسیم … این دوست اوکراینی در ایمیلش نوشته بود که به تازگی پدرش  رو از دست داده. در ادامه گفته که رابطش با پدرش چندان خوب نبوده و خاطرات خوبی ازش نداره. این موضوع و یادآوری خاطراتش با پدرش حس دوگانه‎ای درش ایجاد کرده. اگرچه بابت از دست دادن پدرش غمگینه اما هر چی تلاش می‎کنه نمی‎تونه اون رو ببخشه. این شنونده در ادامه گفته با خوندن مطلب سیدنی موریسن احساس آرامش بیشتری می‎کنه و تونسته پدرش رو کمی ببخشه.

کامران: خوب حتما از اینکه فهمیده اون تنها کسی نیست که دچار چنین احساس دوگانه‎ای شده کمی احساس آرامش می‎کنه.

پریسا: بله درست متوجه شدی. این دوست ما هم از اکراین همین رو نوشته بود و در ادامه اشاره کرده بود که اگرچه این مقاله یک تجربه شخصیه اما در پایانش به مطلب کوتاه ولی عمیقی اشاره می‎کنه که باعث ارامش خاطر این دوست شده و فکر کرده که اون رو با بقیه هم در میون بگذاره. چون می‎تونه به خیلی های دیگه هم که در شرایطی مشابه او هستن کمک کنه.

کامران: خوب، پس حالا دیگه می‌ری سر اصل مطلب یا نه؟

پریسا: بله،‌ کمی صبر داشته باش. بعد از یک تنفس کوتاه.

پریسا: خوب کجا بودم؟ آها داشتم می‌گفتم که این مقاله بیشتر یک تجربه شخصیه. پس بذار اول برات تعریفش کنم و بعد بگم در انتها چی گفته که توجه دوست ما رو از اوکراین به خودش جلب کرده و باعث آرامش خاطرش شده. سیدنی موریسن از پدرش می­گوید؛ پدری کم­حرف، بیشتر ساکت، با سِگِرمه­های در هم. موریسن می­نویسد: «پدرم، نیویورکی توداری بود که از مناطق روستایی اکلاهما فرار کرده بود و مثل خیلی دیگر از مردان سیاه‎پوست هم‎نسلش به شمال کشور رفته بود.  همه، از جمله دوستانش، اذعان می‎کردند که او کسی نبود که بشود جلویش ایستاد: آتشفشان جوشانی بود که وقتی فوران می­کرد کسی جلودارش نبود.  وقتی کار بدی می‎کردیم فقط لازم بود مادرم به ما بگوید: «می‎خواهی به پدرت بگویم؟» تا هرچه می‎گفت انجام دهیم.

کامران: و اما اون مطلب کوتاه و عمیق!؟

پریسا: موریسون در پایان این مقاله می­گوید: «هیچ‎وقت پدرم را مردی صاحب کمالات روحانی و اخلاقی نمی‎دانستم اما حالا که او درگذشته، می‎فهمم بدون اینکه متوجه باشم ارزش‎هایی روحانی به من آموخته که برای من از همه چیز مهم‎ترند.»

news letter image

ثبت نام در خبرنامه