Program Picture

مزرعه سبز

قسمت ۹ – در سفر
۲۹ دی ۱۴۰۱

مسئولیت‌پذیری و پاسخگو بودن یکی از ارزشمندترین صفاتی است که در آینده کودکان نقش به سزایی را ایفا می‌کند. در این قسمت کودکان شاهد این هستند که چگونه عدم وجود این صفت می‌تواند در زندگی ساده و کودکانه آن‌ها ناراحتی و اختلال ایجاد کند.

***

یکی بود، یکی نبود. توی یک مزرعه گندم یه عالمه حشره جور واجور کنار هم زندگی می‌کردند. یک روز گرم و زیبا همه خونه بابا سوسکی جمع شدند تا برای سفری که در پیش داشتند، با هم مشورت کنند.

– به نظرت چی برداریم؟

– نمی‌دونم… تو چی برمی‌داری؟

– من سفر دسته جمعی خیلی دوست دارم.

بابا سوسکی: دوستای خوبم… می‌دونم که همه برای رفتن به این سفر هیجان‌زده هستید. اما اگه از قبل برای سفر برنامه‌ریزی نکنیم، تو راه به مشکل بر می‌خوریم.

کفشدوزک: راست میگه بابا سوسوکی… باید از الان فکر همه چیز را بکنیم که خیالمون راحت باشه.

مورچه: اون خیلی عاقل و داناست…

شب‌تاب: بابا سوسکی، من تا به حال از برکه آب اون طرف‌تر نرفتم… چه جایی رو برای سفر پیشنهاد می‌کنید؟

بابا سوسکی: به نظر من بریم شهر.

حشرات با تعجب: شهر؟؟

پروانه: اما ما تا حالا اونجا نبودیم… شهر بزرگه… گم میشیم… کسی اونجا نیست به دادمون برسه!

بابا سوسکی: نه بابا جان… پسر من و خانواده‌اش تو شهر زندگی می‌کنن… اگه اونجا بریم هم من می‌تونم بعد مدت‌ها نوه و پسر و عروسم رو ببینم و هم مطمئنم که شما از دیدن شهر و چیزهای تازه‌ای که اونجا هست لذت خواهید برد.

– به نظرت بریم یا نه؟

– نمی‌دونم …

– فکر کنم جالب باشه…

– منم موافقم که بریم.

بابا سوسکی: من نقشه راه رو دارم… چند بار هم از همین راه به شهر رفتم… بابا جانا هر کدومتون یه کاری رو به عهده بگیرید تا همه چی مرتب و منظم پیش بره.

مورچه: من به اندازه همه آذوقه دارم… می‌تونم برای غذای تو راه برشون دارم.

کفشدوزک: من هم می‌تونم یه سر پناه واسه راه بدوزم که از سرما و بارون محافظتمون کنه. فقط نمی‌تونم حملش کنم چون سنگینه… اگه یکی بتونه بهم کمک برای حملش خیلی خوب میشه.

هزارپا: عیبی نداره… من که می‌خوام آب واسه راه بردارم اونها رو هم میارم… هر چی باشه من چند صد تا پا از شما بیشتر دارم… ندارم؟

پروانه: دیگه چیزی نموند که من واسه سفر به عهده بگیرم… م م م… ولی به جاش می‌تونم تو راه مسئول هیزم جمع کردن باشم و براتون آتیش درست کنم.

همه مهمونای بابا سوسکی به خونه‌هاشون برگشتن تا برای سفر آماده بشن.

فردای اون روز وقتی خورشید به وسط آسمون رسید،همه حشرات به جز هزارپا زیر درخت چنار تنومند جمع شدند تا با هم راه بیفتند.

کفشدوزک: پس چرا نیومد این هزارپا؟

پروانه: اه… همیشه ما رو معطل خودش می‌کنه… ایییش… همیشه همه کاراش را می‌ذاره آخرین لحظه انجام میده.

مورچه: خوب شاید کاری واسش پیش اومده.

هزارپا: من اومدم… ببخشید که دیر شد.

بابا سوسکی: بابا جانا… همه حاضرید؟ وسایلتون رو برداشتید؟

حشرات: بله… آره برداشتیم… بله بابا سوسکی جان… بریم دیگه.

و به راه افتادند… بابا سوسکی از میون خط‌ها و نوشته‌ها نقشه رو می‌خوند و راه رو به دوستاش نشون میداد.

پروانه: آخ… دیگه خسته شدم… بال‌هام درد گرفت… الان سه ساعته که راه افتادیم… من خیلی گرسنه شدم… میشه کمی استراحت کنیم؟

مورچه سریع بسته آذوقه رو از پشتش به زمین گذاشت و گفت.

مورچه: بیا پروانه… کمی از این دونه‌های شیرین بخور… گرسنگیت رو برطرف می‌کنه… اگه کس دیگه‌ای هم گرسنه شده می‌تونه ازین دونه‌ها بخوره… به اندازه همه هست.

بقیه حشرات هم از آذوقه‌ای که مورچه براشون تهیه کرده بود، خوردند. کم کم خورشید به پشت  کوه‌ها رفت و هوا تاریک شد… شب‌تاب هم با نور کوچیک و قشنگش راه رو برای دوست‌هاش روشن می‌کرد.

شب‌تاب: خیلی تشنه شدم… هزارپا جون… میشه کمی آب به من بدی؟

هزارپا: باشه… صبر کن… الان میارم… اااااا… من که آب برداشتم!!… برنداشتم؟ یادم نمیاد… یعنی تو فکرم بود که برش دارم.

شب‌تاب: دارم از تشنگی تلف میشم… دیگه نا ندارم که راه رو روشن کنم… حالا تو این تاریکی آب از کجا پیدا کنم؟

پروانه: ناراحت نباش شب‌تاب جون… الان میرم ببینم اون بالا روی گلها کمی شبنم مونده تا برات بیارم؟ واقعا که هزارپا خان …

راوی: همه دوستای هزارپا از این سهل‌انگاری و کم‌توجهی هزارپا دلخور شده بودند… راه رفتن زیاد همه رو خسته کرده بود.

بابا سوسکی: عیبی نداره… حالا که اتفاق افتاده… بیاین همه بخوابیم.. فردا تو روز روشن حتما می‌تونیم آب پیدا کنیم.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه