قسمت ۸ – زنگ تفریح متفاوت

Program Picture

یادگارها

قسمت ۸ – زنگ تفریح متفاوت
۰۵ بهمن ۱۴۰۱

امروز توی مدرسه آریا اتفاقی می‌افته که تمام آموخته‌های این مدت در معرض امتحان قرار می‌گیره و باید تصمیم بگیره که چه عکس‌العملی نشون بده.

***

اون روز مدرسه مثل همیشه نبود، شاید هم آریا مثل همیشه نبود، یه حس عجیب و غریب داشت، وقتی معلم داشت مبحث کسرها رو توضیح می‌داد، چشمای آریا به تخته بود اما فکرش به ماجرای محمد حسین و حرف‌های دیشب بابا بود، حتی وقتی زنگ تفریح خورد هم از جاش تکون نخورد. به نظرش شگفت‌آور میومد، جریان ایمان آوردن محمد حسین واقعا عجیب بود، انگار قرار بود که ایمان بیاره، انگار قرار بود که حضرت بهاءالله رو بشناسه، چرا با شنیدن خبر ایمان آوردن برادرش تصمیم گرفت دنبالش بره؟! چرا نگفت حالا که اینطور شده من با برادرم قطع رابطه می‌کنم، درست مثل همسر اولش که وقتی فهمید محمد حسین بهائی شده ازش طلاق گرفت؟ چرا حسین زرگر سر راهش قرار گرفت و خواست کمکش کنه؟! چرا اون با خودش نگفت این موضوع به من ربطی نداره؟ من که حضرت بهاءالله رو شناختم! حالا اینکه علما چه حرف‌هایی به این مرد می‌زنن و اینکه اون چه بلایی سر برادرش میاره به من مربوط نمیشه، و من میرم سراغ زن و بچه‌ی خودم! چرا محمد حسین وقتی با تعالیم بهائی مواجه شد و فهمید که حضرت بهاءالله بر حق هستن بهائی شد با وجودی که می‌دونست ممکنه همسر و فرزند، ثروت و حتی موقعیت اجتماعی خودش رو توی مشهد از دست بده و دیگه هرگز نتونه به اونجا برگرده! و بالاخره بزرگترین سوالی که اون روز مدام توی سرش می‌چرخید: اگه من توی یک خانواده‌ی بهائی متولد نشده بودم، اگه با حضرت بهاءالله و تعالیمشون از بچگی آشنا نبودم آیا الان می‌تونستم ایشون رو بشناسم؟ آیا می‌تونستم بدون تعصب دنبال حقیقت بگردم؟ آیا می‌تونستم به خاطر کشف حقیقت همه چیز رو کنار بذارم؟ آیا می‌تونستم به خودم بگم ممکنه من و خانوادم اشتباه می‌کردیم که تا حالا با بهائی‌ها دشمن بودیم و فکر می‌کردیم دین خودمون آخرین دینه؟! آیا به این فکر نمی‌کردم که ممکنه همه چیزم رو از دست بدم؟! خونه، شغل، و حتی همسر و فرزندم رو؟ و حالا که این شانس رو داشتم که بدون هیچ تلاش و کوششی حضرت بهاءالله رو بشناسم، حالا که تو یه خانواده‌ی بهائی متولد شدم آیا همین برام کافیه؟ آیا به خودم می‌گم خب من که حضرت بهاءالله رو شناختم و با تعالیم‌شون زندگی خودم رو می‌سازم دیگه اینکه بقیه چیکار می‌کنن و چه اتفاقی براشون میفته، مهم نیست! من باید به زندگی خودم برسم!

اگه حسین زرگر اینطور فکر می‌کرد، آیا محمد حسین با حرفای ناشایستی که علما بهش می‌زدن برادر بهائیش رو نمی‌کشت؟! از روی نیمکت بلند شد و کنار پنجره رفت، بچه‌ها خوشحال از زمان استراحت با سر و صدا مشغول بازی بودن، یه عده دنبال هم می‌دویدند، یه عده کنار دیوار صحبت می‌کردن، بعضیا مشغول خوردن بودن و بعضیام مشغول شیطنت!

آیا اینکه خودم حضرت بهاءالله رو شناختم کافیه؟! چرا بچه‌های مدرسه و همه‌ی انسان‌های دیگه نباید درباره ظهور حضرت بهاءالله و تعالیمون بدونن؟ تنها فرق اونا با من اینه که من تو یه خانواده‌ی بهائی به دنیا اومدم و اون‌ها نه! شاید این لطف بزرگیه که خداوند به من داشته! در مقابل این لطف چیکار می‌تونم انجام بدم؟

– آریا؟!

آریا برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد، غلام‌حسین بود که از پشت شیشه‌های عینک ته‌استکانیش به آریا زل زده بود.

– کجایی؟ کلی دنبالت گشتم، چرا نیومدی بیرون توی حیاط؟

آریا همون‌طور که به طرف کیفش می‌رفت جواب داد: داشتم فکر می‌کردم. تغذیمو که بردارم با هم می‌ریم توی حیاط.

و بعد دستشو دور گردن لاغر غلام‌حسین انداخت، و با اینکه هم‌سن بودن جثه‌ی غلام‌حسین تقریبا نصف آریا بود! گاهی آریا فکر می‌کرد اگر غلام‌حسین رو محکم بغل کنه می‌شکنه! یک بار برای آریا تعریف کرده بود که چون تو شکم مامانش با دو قل دیگه همراه بودن و جاشون خیلی تنگ بوده، لاغر و ریز مونده! البته اون دو تا قل از شدت کوچیکی و ناتوانی همون اول تولد مرده بودن! و مادر غلام‌حسین نذر کرده بود که اگه اون زنده بمونه اسمش رو غلام‌حسین، یعنی بنده و فرمان‌بردار امام حسین بزاره. و حالا غلام‌حسین کنار آریا زنده و سالم بود! هرچند کوچک‌تر، هرچند کمی ناتوان در دویدن، و هرچند با مشکلات شدید بینایی، ولی زنده بود و مهربون. آریا یکی از لقمه‌ها رو از کیسه‌ی پارچه‌ای بیرون آورد و به طرف غلام‌حسین گرفت. غلام‌حسین خندید و گفت: پنیر و گردوئه؟!

news letter image

ثبت نام در خبرنامه