قسمت ۲۲ – امانت

Program Picture

مزرعه سبز

قسمت ۲۲ – امانت
۳۱ فروردین ۱۴۰۲

رعایت امانت در گفتار و امانت‌دار بودن در رفتار، یکی از مهم‌ترین اصول تربیتی را شامل می‌شود که در شکل‌گیری شخصیت کودک و ایجاد حس امنیت در بزرگ‌سالی او بسیار موثر است.

***

راوی: یکی بود یکی نبود. توی یک مزرعه‌ی سبز یه عالمه حشره‌ی جورواجور کنار هم زندگی می‌کردن. تو یک روز ابری، زنبور وسایل سفرش رو جمع کرد تا برای پیدا کردن گل‌های پاییزی به مزرعه‌ی دیگه‌ای سفر کنه؛ اما به شدت نگران کندو و عسل‌های ذخیره‌ی زمستونش بود، به همین خاطر از همسایه‌اش کفشدوزک خواست تا هر از چندی به کندو سر بزنه و مراقب وسایل و عسل‌هاش باشه.

زنبور: دیگه سفارش نکنم کفشدوزک جون؟! ببین من کندو رو مرتب و تمیز کردم… لطفا حواست باشه دیگه… در خونه‌ام رو باید محکم بکشی تا بسته بشه… یادت می‌مونه دیگه؟

کفشدوزک: باااااشه… باشه… خیالت راحت… از صبحی ده بار گفتی… راستی کی برمی‌گردی؟

زنبور: فکر نکنم بیشتر از یک هفته طول بکشه.

کفشدوزک: مراقب خودت باش… نگران کندو هم نباش… من حواسم هست.

زنبور: باشه… ممنونم ازت… فعلا خداحافظ.

راوی: دو روز از رفتن زنبور می‌گذشت و کفشدوزک برای سر زدن به خونه‌ی دوستش به طرف کندو به راه افتاد، وقتی وارد شد بوی خوش عسل‌هایی که داخل ظرف‌های پشت پنجره آفتاب خورده بودن به مشامش خورد.

کفشدوزک: خوب ببینیم چه خبره اینجا؟ به به چه بویی… همه خونه‌اش بوی عسل میده… کاش اینجا بود و یک ظرف عسل ازش می‌گرفتم… یعنی اگه یک ظرف بردارم، ناراحت میشه؟

ملخ: تویی کفشدوزک؟ دیدم در کندو بازه نگران شدم… آخه زنبور گفته بود که میره سفر.

کفشدوزک: آره رفته… ولی از من خواسته که به کندو سر بزنم که مطمئن بشم همه چی مرتب و منظمه… الان هم دیگه دارم میرم… اگه کاری نداری بیا بیرون تا در خونه‌اش رو ببندم.

ملخ: مثل اینکه حسابی هم سرما خوردی… زودتر برو خونه استراحت کن، هوا سرد شده.

کفشدوزک: چیز خاصی نیست… فقط سرفه‌ام گرفته… از صبح چند بار این طوری شدم… من دیگه میرم ملخ، کاری نداری؟

راوی: روز بعد باد و بارون شدید شروع شد و تا عصر ادامه داشت. سرفه‌های کفشدوزک بدتر شده بود طوری که که حتی نمی‌تونست بخوابه.

کفشدوزک: اوهو اوهو… آخ… اینطوری که نمی‌تونم بخوابم… شاید اگه کمی عسل بخورم بهتر بشم… عه… تو این ظرفم که هیچی نیست… فکر نکنم اگه یه ظرف از عسلای زنبور بردارم ناراحت بشه… اون که مرتب خودش بهم عسل میده. بعدا براش توضیح میدم که اوضاعم چطور بوده.

کفشدوزک: اوه اوه… عجب طوفانی شده… خوب رسیدم… اون ظرف کوچیک‌هاش رو کجا می‌گذاشت؟ ممم… آها پیدا کردم ایناهاش. ببین چقدر این زنبور منظمه… همه چی رو طبق اندازه اینجا چیده… اون طرف رو… حتی اندازه عسل توی ظرف‌ها هم مثل همه… وااای… اون گلبرگ‌ها رو ببین… با چه دقتی سر ظرفای عسل بسته شدن… عجب حوصله‌ای داره این زنبور، این از همه کوچیک‌تره؛ فقط همین یک دونه رو برمی‌دارم. ای واای… بهتره زودی برگردم.

راوی: زنبور اینقدر عجله داشت که یادش رفت در کندو رو محکم ببنده. وقتی برگشت خونه و کمی عسل خورد احساس کرد حالش بهتر شده و تصمیم گرفت بخوابه.

کفشدوزک: راستی در کندو رو محکم بستم؟ یادم نمیاد… فکر کنم بستم… حالا فردا اول وقت میرم یک نگاه می‌ندازم… آخی… سرفه‌ام بند اومد…

فردای اون روز، کفشدوزک صبح زود بیدار شد تا ببینه در کندو رو محکم بسته یا نه؛ اما همین که جلوی در کندو رسید خشکش زد؛ بله… دیگه کار از کار گذشته بود… در باز مونده بود و باد و طوفان شب گذشته، همه کندو رو به ریخته بود… ظرفای عسل همه چپه شده بودن و همه خونه چسبناک و به هم ریخته شده بود…

کفشدوزک: ای وااای… حالا من چیکار کنم… جواب زنبور رو چی بدم؟ اصلا چطوری اینجا رو تمیز کنم… ای کاش همون دیشب برگشته بودم و در خونه‌اش رو چک می‌کردم… حالا چیکار کنم؟!

ملخ: کفشدوزک… کجایی؟ خونه نیستی؟

کفشدوزک: الان فقط همین رو کم داشتم… خونه خودم نیستم… بیا اینور تو کندوام.

ملخ: کفشدوزک… پرستو گفت که زنبور… وااای اینجا چه اتفاقی افتاده؟

کفشدوزک: دیشب اومدم اینجا یادم رفت در رو محکم ببندم… باد زده و همه چی رو به هم ریخته… حالا چیکار کنم ملخ… همه جا به هم ریخته…

news letter image

ثبت نام در خبرنامه