قسمت۸ – سرم سنگین شده بود

پاورقی‌های من و صهبا
قسمت۸ – سرم سنگین شده بود
فروردین ۱۸, ۱۴۰۰

از آن‌چه در جشن تولد اشکان در مورد پدربزرگ‌اش شنیده بودم گیج شده بودم و همه‌اش می‌خواستم به کاری خودم را مشغول کنم تا نتوانم به آن حرف فکر کنم تا بالاخره اواخر شب رفتم سراغ دوستام و …

ثبت نام در خبرنامه