۷- مشارکت اجتماعی (بخش ۲)

Program Picture

شاخه زیتون - فصل ۲

۷- مشارکت اجتماعی (بخش ۲)
۰۲ مرداد ۱۴۰۲

هیچ وقت فکر نمی کردم چنین پتانسیل‌هایی در محله‌مان داریم. چقدر به این هم‌صحبتی‌های گروهی در محله‌مان نیاز بود. چرا ایجاد چنین جمعی این قدر برایمان غیر ممکن بود؟ چه برنامه‌ها و ایده‌هایی در کنار همسایه‌ها برای اوقات فراغت‌مان خواهیم داشت؟

***

آخ آخ ببین باد چطور لباس‌ها رو اینور و اونور انداخته… چند بار باید بهش بگم که به لباسا گیره بزن تا یادش بمونه… فعلا تو این سبد بزارمشون تا بعد… عه… ببین تو رو خدا، باد دفترم رو هم پرت کرده تو گلدونا.

بالاخره امروز تونستم برای قرار آش‌پزون محلمون برنامه‌ریزی کنم، ساعت 6 با دختر خانم مرتضوی و یکی از خانم‌های آپارتمان نوساز رفتیم دیدن بدری خانم. البته خانم مرتضوی قبلا باهاش هماهنگ کرده بود که عصری یک سر بهش می‌زنیم.

با خوش‌رویی ازمون پذیرایی کرد… استکان‌های کمرباریک و سماوری که رو تخت کوچیکش تو حیاط خونش داشت فضا رو شبیه فیلم‌های دهه 50 و 60 کرده بود. خیلی وقت بود که رو تخت توی حیاط و با بوی نم دیوارهای آب‌خورده چای نخورده بودم.

وقتی از برناممون براش گفتم خیلی استقبال کرد و گفت سبزی آش رو خودش تهیه می‌کنه. من هم حبوبات رو تقبل کردم والباقی قضایا هم بین دختر خانم مرتضوی و همراه جدیدمون تقسیم شد… خیلی حس خوبی داشتم… خوشحال بودم که به حرف حمید گوش کردم و برای شروع این حرکت توی کوچمون به حداقل‌ها بسنده کرده بودم.

– بفرمایید… چای سرد میشه… اون پنجره‌ای‌ها رو هم خودم پختم با چای می‌چسبه… تعارف نکن دخترم بیشتر بردار… خوب حالا کیا قراره بیان؟

+ دختر خانم مرتضوی گفت: والا هنوز برای اطلاع‌رسانی فکری نکردیم… کسی فکر خاصی به نظرش می‌رسه؟

خانم جوانی که از ساختمون تازه‌ساز همراهمون گفت که پسر و دخترش که دوقلو هستن و 12 سال دارن، خودش هم معلم هنر ابتداییه و تو خونه کاردستی زیاد درست می‌کنن. می‌تونه الگوی یک دعوتنامه رو بکشه و بچه‌هاش اونها رو برش بزنن و با خط خودشون اون رو بنویسن بعدش هم اونها رو به اهالی 8 آپارتمان توی بن‌بست تحویل بدن. می‌گفت خیلی دوست داره که بچه‌هاش شرکت در فعالیت‌های اجتماعی رو یاد بگیرن.

از این پیشنهادش خیلی خوشم اومد و گفتم: چقدر عالی… چه فکر خوبی کردین که بچه‌ها رو هم توی این فعالیت شریک کنیم… منم به دخترم میگم برا کمک بیاد. یک تعداد کاغذ آچهار رنگی هم داریم همراهشون می‌فرستم… فکر کنم به کارشون بیاد.

بالاخره جمعه آخر بهار از راه رسید و ما چند تا خانم، علی‌رغم همه کم‌توجهی‌ها و بدبینی‌هایی که به گوشمون می‌رسید، جلوی در حیاط بدری خانم دور دیگ آش حلقه زده بودیم. نگم براتون از عطر و بوی این آش رشته و مخلفات روش.

بچه‌های من و دو قلوهای همسایه، جلوی آپارتمان ما توپ بازی می‌کردن… داماد خانم مرتضوی و بابای دوقلوها هم روی صندلی‌های سفری کمی اون طرف‌تر از ما مشغول نوشیدن چای بودن. از اهالی محل، چند نفری که رد شدن با تعجب به گروه کوچک ما نگاهی انداختن و دو سه نفرشون بعد از دعوت ما برای آوردن ظرف یکی یکی به خونه‌هاشون رفتن و گروهی از تو خونه‌هاشون بیرون اومدن و به ما پیوستند.

حدود ده دوازده تا بزرگسال وشش هفت تا بچه، دور هم جمع بودیم و یک ده نفری هم سرپاش گرفتن و حداقل ما بعد دو سال فهمیدیم که کی مال کدوم خونه است و کیا پایه برنامه و قرارهای عمومی در بن‌بست هستند و هر کی چقدر تو بن‌بست سابقه داره.

با یک پرس و جوی ساده و یک حساب سرانگشتی فهمیدم که 15 تا کودک و شش تا نوجوون توی این 8 آپارتمان در بن‌بستمون زندگی می‌کنن. ما این همه برای مادر جون دنبال پرستار توی خونه بودیم اون وقت تو همون جمع یکی از همسایه‌ها گفت که دخترش شرکت خدمات پرستاری در منزل داره. حوالی غروب آقای مرتضوی با ماشین پیچید تو بن‌بست. نگاهی به جمع ما انداخت و وقتی دخترش رو در بینمون دید، قبل از اینکه بره توی پارکینگ خونه با صدای بلند گفت: یک کم برا خودمون هم نگه دار… دخترش هم با شیطنت مخصوص خودش جواب داد: خوردن حلال بردن حرام… با حاج خانم تشریف بیارید اینجا در خدمتون هستیم.

با اضافه شدن خانم و آقای مرتضوی به جمعمون احساس پیروزی در وجودم تکمیل شد، صدای قاشق و بشقاب و صحبتی که دم غروب از تو کوچمون بلند شده بود برام از هر آوازی دلنشین‌تر بود.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه