تیر ۶, ۱۳۹۹
فیروزه نیشابور

تا به حال فیروزه اصل نیشابور را از نزدیک دیده اید؟ گویی تکه هایی صیقل داده شده از دل آسمان را در پیش چشم می بینید و لمس می کنید. حکایت غریبی است که گاه بین معادن یک سرزمین و معادن روح و جان ساکنین آن، این همه شباهت وجود دارد.
آقا بزرگ  اهل نیشابور بود. کسی که مقدر بود در کتاب تاریخ آیین بهائی، فصلی ممتاز را به خود اختصاص بدهد. کسی که از جانب حضرت  بهاءالله ، شارع این آیین به لقب “بدیع” ملقب و مسئولیتی بسیار خطیر بر عهده اش گذاشته شد. بخش آسمانی و قیمتی وجودش درست مثل سنگ های فیروزه نیشابور در اعماق معدن جانش، پنهان بود و برای آشکار شدن نیاز به یک استادکار ماهر داشت.

و سرانجام این اتفاق افتاد. او که حتی در برابر پدر، نافرمان و سرکش بود، تنها در یک ملاقات با مورخ شهیر بهائی ، نبیل زرندی و مطالعه تنها یک اثر از حضرت بهاءالله ، به ناگهان ناخالصی های وجودش زدوده شد و نور آسمانی روح و جان و وجدانش به تلالو درآمد. او با کلام حضرت بهاءالله  دیگر بار خلق شد. خلقی بدیع. اما خبر نداشت که در آینده ای نزدیک  امانتی به دستانش سپرده خواهد شد که او را مصداق این بیت از حافظ شیراز  خواهد کرد:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

او بعد از سفر به عکا و ملاقات حضرت بهاءالله از جانب ایشان مامور رساندن لوح سلطان به ناصرالدین شاه شد. لوحی که چندی قبل توسط حضرت بهاءالله خطاب به پادشاه ایران نوشته شده بود و البته این لوح،  یک اثر از مجموعه آثار ایشان خطاب به تاج داران عالم بود که به الواح ملوک موسوم است.

از همان لحظه پذیرش این امانت، به خوبی می دانست که جان خود را پای رساندن اش به مقصد، خواهد گذاشت. وقتی سرانجام لوح را در کمال ادب به ناصرالدین شاه داد، به امر سلطان صاحب قران به دست ماموران حکومتی سپرده شد تا از او بازجویی کنند. شکنجه گرانی که به دستور شاه او را به زیر زجرآورترین شکنجه ها آوردند، نمی دانستند که روح فیروزه ای او را صیقل می دهند تا درخشش اش ابدی شود و در آخرین لحظه، وقتی پتک سنگین را بر سر او وارد آوردند و به ظاهر همه چیز به پایان رسید،  قطعه فیروزه نیشابور شبیه به هزاران هزار ستاره درخشان به چهار سوی جهان به پرواز درآمد و بر جان بسیاران نشست و تکه ای از آن مانند نگینی درخشان شاید، بر جان ما نیز نشسته باشد.

 

 

ثبت نام در خبرنامه