۶- مشارکت اجتماعی (بخش ۱)

Program Picture

شاخه زیتون - فصل ۲

۶- مشارکت اجتماعی (بخش ۱)
۲۶ تیر ۱۴۰۲

مشارکت اجتماعی در پی ایجاد حس امیدواری در جامعه شکل می‌گیرد و به مرور باعث بازگشت حس تعلق و اعتماد در اقشار مختلف جامعه می‌شود. چه راه‌کارهای عملی‌ای برای بیدار کردن احساس تعلق به جامعه در روزمره زندگی خود سراغ دارید؟

***

آخ سرم درد گرفته… یک کم بالکن رو آب‌پاشی کنم، شاید حال و هوام عوض شه… آخی… چقدر بوی خاک نم‌کشیده رو دوست دارم… آخ آخ ریخت رو دفترم که…

امروز عصر جلسه ساکنین آپارتمان بود، از دیروز به این فکر می‌کردم که چطور همکاری ساکنین رو برای مراسم آش‌پزون آخر هر فصل توی کوچمون جلب کنم.

جلسه خونه همسایه طبقه اول بود، خانم و آقای میانسالی که بچه‌هاشون رو عروس داماد کردن و با حقوق بازنشستگیشون گذران زندگی می‌کنن. من و حمید و آقای مرتضوی و آقای پژمان و زوج صاحبخونه در جلسه حضور داشتیم و مطابق معمول واحد طبقه پنجم غایب بود.

در خلال صحبت‌ها و قرارها که حول قبض‌های کنتور مشترک و گرونی میوه و بالا بردن شارژ آپارتمان و اینطور چیزها می‌چرخید… چند بار تلاش کردم تا مسأله گردهمایی محلمون رو مطرح کنم، اما قضیه به موارد مطروحه خیلی بی‌ربط بود به همین خاطر از خانم صاحب‌خونه پرسیدم:

+ راستی شما ساکنین اون آپارتمان تازه‌ساز رو می‌شناسین؟

– والا به غیر از طبقه دوم که قبل از ساخته شدنش هم اونجا می‌نشستن، بقیه همه مستاجرن و سال به سال عوض میشن… چطور مگه؟

+ هیچی… بعد پاندمی خیلی از اعضای کوچمون رو نمی‌شناسم… یادتونه آخرین بار که تو کوچه برای چهارشنبه‌سوری آش درست کردیم چقدر خوش گذشت؟

– آره راست میگی… همین دو سال پیش بوداا… ولی انگار هزار سال گذشته… اینقدر که این دو سال بد و سخت گذشت.

+ موافقین دوباره تو یک مناسبت خاص، یک قرار آش‌پزون راه بندازیم و همسایه‌های بن‌بست رو خبر کنیم.

– چی بگم والا… فکر بدی نیست… ولی اول باید ببینیم بدری خانم هم موافقه، چون فقط اون شعله و قابلمه بزرگ داره… فقط باید یک کپسول گاز هم باشه… تو حیاط لوله گاز ندارن… وایستا یه لحظه از آقا مصطفی بپرسم.

و بعد در حالیکه سعی میکرد توجه شوهرش رو که با آقای مرتضوی حرف می‌زد، با ایما و اشاره جلب کنه گفت: پیس… پیس… آقا مصطفی… آقا مصطفی… میگم اون کپسول گاز تو انباری پره؟

آقا مصطفی که از این سوال جا خورده بود گفت: چه می‌دونم خانوم… دو سه سالی هست استفاده نشده… حالا برای چی لازم داریش؟

– برای قرار آش‌پزون کوچمون… می‌خوایم با همکاری اهل کوچه آش بپزیم.

آقا مصطفی که اینکار برق سه فاز بهش وصل شده بود: چی؟!

و بعد رو کرد به آقای مرتضوی و گفت: بفرما حاجی تحویل بگیر… ما شش ماهه برای هزینه آسفالت کوچه و استشهاد برای تیرای چراغ برق دنبال اهل کوچه می‌دویم… کسی محل بهمون نمیذاره… حالا زنامون خیال دارن براشون آش هم بپزن… خانومای عزیز برای پر کردن وقتتون راه‌های دیگه‌ای هم هست، اصلا چطوره یک سری به این مراکز فرهنگی محلات بزنید، هم هم‌صحبت پیدا می‌کنین و هم تایمتون پر میشه.

آقای مرتضوی هم ریشخندی زد و چاییش رو سر کشید.

خانم صاحب‌خونه هم با همین یک جمله شوهرش عطای برنامه رو به لقاش بخشید و به آشپزخونه رفت… من که باورم نمیشد که آقایون با یک جمله اینطور نظر ما رو وتو کردن گفتم: به نظر من که پیشنهاد آش پختن و گردهمایی هم‌محله‌ای‌ها توی بن‌بست خیلی ایده خوبیه… با این برنامه اهالی کوچه همدیگه رو بیشتر میشناسن و مشارکتشون برای همکاری بیشتر میشه. می‌تونیم راجع به اینکه چه خصوصیات و مهارت‌هایی برای جلب مشارکت لازمه هم اونجا صحبت کنیم.

آقای مرتضوی دیگه طاقت نیاورد و گفت: کدوم مشارکت خانوم… شما مثل اینکه یه جا دیگه زندگی می‌کنین… مردم نون می‌زنن تو خون همدیگه و می‌خورن… کسی حال جواب سلام دادن نداره، بعد شما به فکر این هستین که برنامه آش‌خورون محله‌ای راه بندازین… ما پنج طبقه نمی‌تونیم با هم برای سالی دو تا جلسه به تفاهم برسیم، اون وقت شما می‌خواین برای یک کوچه و 8 تا آپارتمان برنامه هماهنگ بریزین؟

تا می‌خواستم جواب آقای مرتضوی رو بدم، حمید از اون ور بهم اشاره کرد که ادامه ندم و با اینکه نمی‌دونستم چرا نباید دیگه به این بحث ادامه داد ساکت شدم.

وقتی به خونه برگشتیم خیلی از دست حمید عصبانی بودم و سعی می‌کردم این رو تو چهره‌ام بهش نشون بدم.

news letter image

ثبت نام در خبرنامه