تیر ۱۸, ۱۳۹۹
شام آخر

تصور کنید در حال ورق زدن یک کتاب تاریخ هستید و ناگهان برای اولین بار متوجه می شوید چند صفحه از کتاب، به هم چسبیده اند و شما تا امروز با وجودی که بارها سراغ این کتاب رفته اید و فصل های مختلف آن را خوانده اید، متوجه این مساله نشده بودید. با اشتیاق و احتیاط سعی می کنید صفحه ها را از بند یکدیگر نجات دهید و در همان لحظات به نکات مبهم و نیمه تاریکی که از این کتاب تاریخ در ذهنتان باقی مانده، فکر می کنید و با خودتان می گویید ای کاش این صفحات حاوی مطالبی باشند که گره‌های ذهنی من را باز کنند.

در کتاب تاریخ پر فراز و نشیب سرزمین ما ایران فصل یا فصولی هست که گویا صفحات اش به هم چسبیده اند، کشف و مطالعه نشده اند و فقط به شنیده ها و پیش داوری ها در رابطه با آن ها قناعت گردیده است.

در دیروز نه چندان دور تاریخ ایران، حادثه بزرگی اتفاق افتاد. ظهور و بروز حرکتی سریع الانتشار که در اندک زمانی تمام ایران را فرا گرفت و امروز عده زیادی آن را فتنه، تعدادی جنبش یا نهضتی اجتماعی و عده قلیلی آن را آئین جدید آسمانی می دانند و می نامند. ظهور و بروز دعوی سید علی محمد شیرازی که بهائیان او را حضرت باب می نامند.

امروز سالگرد یکی از بزرگترین حوادث آن دوران کوتاه و پر حادثه است. روزی که حضرت باب به همراه یکی از پیروان اش ملقب به انیس به دستور امیرکبیر در میدان سرباز خانه تبریز تیرباران شدند.

از نگاه تاریخی، تعداد حوادث رخ داده در مدتی بسیار کوتاه – تقریبا شش سال – بسیار زیاد و قابل تامل است. او هنگامی که تیرباران شد کمی بیشتر از سی سال داشت. اما چه به لحاظ پیروانش و چه به لحاظ مخالفان و دشمنانش، کل ایران را تحت تاثیر قرار داده بود. از حوادث هفته‌ها و روزهای پایانی زندگی او در این عالم مطالب زیادی در این صفحات به هم چسبیده تاریخ ایران موجود است. از جمله این که در روز واقعه در تبریز، وقتی سام خان ارمنی که علی رغم میل باطنی مجبور به اجرای حکم بود به هفتصد و پنجاه سرباز تحت امرش فرمان شلیک داد، بعد از برطرف شدن دود حاصل از شلیک هفتصد و پنجاه گلوله، همگان با صحنه ای باور نکردنی رو به رو شدند. هیچ کدام از تیرها به هدف اصابت نکرده بود. انیس، زنده و سالم کنار دیوار ایستاده بود و حضرت باب را در حجره و مشغول صحبت با کاتب، یافتند و ادامه ماجرا.

باری. تا سال‌ها این اتفاق را مهم ترین رویداد این واقعه می دانستم. اما هر چه بیشتر گذشت، هر چه بیشتر با آثار بهائی آشنا و مأنوس شدم، نگاه ام بازتر شد. وقتی در مفاوضات که یکی از آثار عبدالبهاء ( فرزند ارشد و جانشین بهاءالله شارع آئین بهائی ) است را خواندم متوجه شدم که نگاه من محتاج تغییر و دگردیسی است. یاد سهراب سپهری به خیر: چشم‌ها را باید شست. جور دیگر باید دید.

عبدالبهاء در کتاب مفاوضات، در فصلی که به حضرت مسیح و رسالت او می پردازد به معجزه هایی که به این مظهور ظهور نسبت می دهند اشاره می کند. به طور مثال به زنده کردن یک مرده، عبدالبهاء می گوید اصلا فرض را بر این می گیریم که این اتفاق افتاده است. عاقبت این فرد که توسط حضرت مسیح حیات دوباره یافت چه شد؟ به هر حال از این دنیا رفت. خوب این مساله چه ارتباطی با رسالت حضرت مسیح و هدفی که او به خاطرش ظهور کرد دارد؟ پیامبران برای تربیت و تحول بشر ظاهر می شوند. پس برای اثبات یا رد ادعایشان باید این مساله مورد تحلیل و بررسی قرار بگیرد. یعنی باید دید در عمل چنین تربیت و تغییر و تحولی در جان و وجدان کسانی که به او ایمان داشته اند رخ داده است یا نه. وگرنه این که او پدر زمینی داشت یا نداشت و یا مرده ای را زنده کرد یا نکرد، در برابر تاثیری که ظهورش بر قلوب و ارواح انسان ها گذاشت، از اهمیت چندانی برخوردار نیست.

به شام آخر باز می گردم. نه شام آخر مسیح که متعلق به دوردست های تاریخ است. به شام آخر حضرت باب. در حجره ای در پادگان تبریز. با حضور انیس و دو کاتب. آن لحظه را مرور می کنم که حضرت باب خطاب به هم بندی های خود گفتند که بی گمان من فردا به دست دشمنان این آئین کشته خواهم شد. چه بهتر که این امر توسط دوستان من رخ دهد. کدام یک از شما حاضر است امشب به حیات من خاتمه بدهد؟ انیس بی لحظه ای تردید برپا خاست. شال کمرش را باز کرد و تنها یک جمله گفت: ” به هر نحو بفرمایید، عمل می کنم. “

امروز به یقین این رخداد را دلیلی عظیم تر و محکم تر برای اثبات دعوی حضرت باب می دانم. عظیم تر و محکم تر از این که در اولین اجرای حکم، گلوله ها به حضرت باب و انیس اصابت نکردند.

این که این گلوله ها به هدف برخورد کردند یا نکردند، از نگاه کسی که ظهور حضرت باب را آئینی الهی می داند، نه چیزی به عظمت این آئین و حقانیت حضرت باب اضافه می کند و نه از آن می کاهد. این عظمت و این حقانیت را در تحول و تکامل جان و روان و روح و وجدان انیس می جویم که این گونه عاشق بود و تسلیم در برابر اراده معشوق. حتی اگر اراده‌اش این باشد که به دست عاشق کشته شود. بی گمان چنین عشقی لایق این است که  به لطف هفتصد و پنجاه گلوله که برای دومین بار و این بار به دستور آقا جان خمسه شلیک شدند، تو را تا مغز استخوان به پیکر معشوقت الصاق کند و آن گاه بروی و تا ابد در آغوش او بر بلندای کوه کرمل بیارامی.

 

نظرات و دیدگاه نویسنده این مطلب مستقل بوده و لزوما دیدگاه‌ رسمی جامعه‌ بهائی را منعکس نمی‌کند.
 

ثبت نام در خبرنامه