از یاد رفته
خرداد ۳۰, ۱۳۹۷

نزدیکای ظهر بود، از باشگاه بر می‌گشتم، در رو که باز کردم داشت پله‌ها رو تمیز می‌کرد، دعوتش کردم که با من بیاد خونه چای بخوره و خستگیش در بره. وقتی اومد بالا همین که چشمش به پیانو خورد با ذوق دوید به سمتشو و گفت …

ثبت نام در خبرنامه